چون اين بشنيدند بر من بخنديدند و با خود گفتند كه : او را به حال خود وامىگذاريم و مىرويم . جنازه را برمىداريم . اين بگفتند و از حرم مطهر خارج شدند و از مشاهدهء اين امر و استماع اين سخن حالت من زياده بر اول منقلب گرديد و گريه و جزع من ديگربار اشتداد يافت . آواز برآوردم و صياح و ناله را بلند كردم و عرض نمودم : به حق مادرت زهرا عليها السّلام دست از ضريحت برنمىدارم و از حرمت خارج نمىشوم تا آنكه خداوند جانم بستاند يا آنكه فرزندم حسن را به من رساند . اين بگفتم و گريبان چاك زدم و فرياد مىكردم و بر سر مىزدم تا آنكه روز قريب به نصف شد و ظهر نزديك گرديد .
ناگاه آواز ضجّه و هلهله از ميان صحن مطهر و ايوان بلند گرديد و اهل حرم كه در اطراف من و در مواضع ديگر بودند در اثر آن صداها بيرون دويدند و من ندانستم كه چه واقع شده تا آنكه ديدم كه مردم داخل حرم مىشوند و ازدحامى عام و اجتماعى تام دارند .
چون خوب نظر كردم فرزندم حسن را ديدم كه آن شخص همسايهء ناصح يك دست او را گرفته و مادرش از دنبال مىآيد و با جمعى از زنان و همسايگان با حال صلوات فرستادن داخل حرم گرديدند . چون او را مشاهده كرده خود را بر زمين انداخته سنگ ضريح را بوسيده سجدهء شكر بهجا آوردم . بعد از آن ، فرزند خود را در بغل كشيده چشم او را بوسيدم . پس چگونگى حال را از همراهان پرسيدم .
آن شخص همسايه ، مذكور نمود كه بعد از آنكه از تو مأيوس شديم مصلحت در آن ديديم كه او را برداريم و پس از تغسيل و تكفين دفن نماييم و به خاك سپاريم . لهذا او را در خارج شهر به مغتسل برده برهنه كرديم و طاسى آب پر كرده بر سر او ريختيم . ناگاه پرهاى دماغ او را ديدم كه حركت مىكند گويا كسى آن را مىماليد . پس سر خود را حركت داده عطسه كرده و بنشست مانند خفتهاى كه بيدار شود . چون اين حالت را ديديم از براى آسودگى تو و اظهار اعجاز اين بزرگوار ، لباس بر بدن او استوار كرده او را به جهت زيارت حرم و مژده به تو اينجا آورديم .
مؤلف گويد : حسن مذكور را بعد از آن مكرر مىديدم و الآن هم كه روز جمعه بيست و ششم جمادى الاولى سال هزار و سيصد هجرى مىباشد ، مستصحب الحيوة مىباشد .
اگرچه والد او ملّا عبد الحسين مذكور مدتى است وفات كرد .
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 814
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٨١٤