ولايت به زيارت آمدند و چند نفر هم از اهل آن ده - كه يكى از آنها همشيره زادهء ملّا محمّد جعفر مذكور بود - با آنها بود . من با خود گفتم كه : خوب است اين چند نفر را كه از اهل آن ده مىباشند مهمان كنم كه ببينند كه بهعلاوهء آنكه همگى سالم هستيم زندگى و گذران هم داريم و خط ملّا محمّد جعفر بر ما راست نيامده .
لهذا رفتم و ايشان را از براى غذاى صبح دعوت كردم و با خود به منزل برده سفره انداختيم و غذايى كه آماده نموده بوديم حاضر كردم [ و مشغول ] مكالمه و مؤاكله شديم .
ناگاه " حسن " نام مذكور - كه اكبر اولاد من بود و در ميان حياط بازى مىكرد - از پله بام بالا رفته و از بالاى بام آويزان شده بود كه ما را تماشا كند كه از بام طبقه سوم ساقط گرديد و به محض سقوط ، روح از بدنش مفارقت نمود و بمرد و مقدمات كار به عكس مطلوب نتيجه داد و عيش و سرور به حزن و اندوه مبدل شد .
چون اين حالت را ديدم سر و پاى برهنه بهسوى حرم حسينى روانه گرديدم و در ورود عرض كردم : السلام عليك يا وارث عيسى روح اللّه و خود را به باب ضريح مطهر چسبانيدم و شال از كمر خود گشوده يكسر آن را به قفل و سر ديگر را به گردن بسته و به آواز بلند صيحه زدم و گريستم و عرض كردم كه : نشد و به حق مادرت زهرا عليها السّلام نخواهد شد كه خود را راضى كنم بر آنكه خط ملّا محمّد جعفر بر من راست آيد و سخن او بر كرسى نشيند . نشد و نخواهد شد .
خدّام و زوّار و اهل حرم بر گرد من جمع آمدند و از حالت من متعجب گرديدند و از سبب عروض اين حالت پرسيدند و جوابى نشنيدند كه چه باعث شده ؟ و بعضى گمان جنون كردند و هريك از ديگرى سبب و باعث مىپرسيدند و نمىدانستند ، تا آنكه بعضى از همسايگان كه از اهل علم بود ، آمده كه مرا از براى حمل جنازه ببرد و واقعه را از او استفسار نمودند و باعث را فهميدند ، و آن شخص همسايه به نزد من آمد و در اوّل امر ، لسان موعظه و نصيحت گشود كه آخوند تو مرد دانايى هستى . مرده عادتا زنده نمىشود . بيا تا برويم و اين طفل ميّت را برداريم . مادرش خود را هلاك مىكند . هرقدر موعظه كرد مفيد نيفتاد .
آخر ، لسان ملامت گشود و حضّار هم موافقت كردند و من از غايت تحسّر بر ايشان تغيّر كردم و گفتم : مرا به خود واگذاريد . من كه به شما كارى ندارم . چرا عبث مرا مىآزاريد ؟
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 813
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٨١٣