بنى اسرائيل بر او انكار نمودند و گفتند كه او اصغر اولاد است و مناسب آن است كه اكبر اولاد را بر قوم خود والى گردانى . داود عليه السّلام اسباط را امر به احضار نمود و گفت : هريك نام خود را بر عصاى خود نويسد و جمله آنها ، آن عصاها را در اتاق گذارند و جمعى را براى حراست در باب اتاق گمارند تا چون صبح شود در را گشوده عصاها را بيرون آرند ، هريك كه سبز شده و بار آورده صاحب آن بر قوم والى باشد و از جانب او وصى . قوم حسب الامر معمول داشتند .
چون صبح شد ، ديدند عصاى سليمان بار آورده . داود او را خليفه خود گردانيده ، وفات نمود . پس سليمان مهتر قوم شده ، خداوند او را به كرامت پيغمبرى و انگشتر سلطنت و سرورى سرافراز فرمود ، تا آنكه ديو ، انگشترى را از او درربود . سليمان از ميان قوم الى ما شاء اللّه غيبت نمود و از ميان ايشان هجرت فرمود و در بلاد هجرت دخترى به عقد خود درآورد و مؤنهء او را پدر دختر كفايت مىنمود تا آنكه روزى دختر اظهار كرد كه در تو نقصى نيست مگر آنكه در كفالت پدرم هستى . خوش دارم كه كسبى اختيار فرمايى . سليمان گفت كه : كسبى نمىدانم . دختر گفت : خداوند كارساز است .
سليمان به بازار رفته بهرهاى نياورد . دختر گفت : غم مخور . امروز نشد فردا مىشود . روز دوم بيرون رفت . باز دست خالى برگرديد . دختر گفت : غم مخور ؛ خداوند كريم است . فردا انشاء اللّه مىشود . روز سوم بيرون رفته بر ساحل دريا گذشت ، مردى را ديد كه صيد ماهى مىنمايد . به نزد او رفته گفت : تو را در اين امر يارى مىكنم به من چيزى بده . گفت : چنان كنم . او را يارى كرده پس از فراغت دو دانه ماهى به عوض اجرت به سليمان داد . سليمان شادان شده ؛ پس از براى اصلاح ، شكم ماهيان بشكافت انگشترى خود را در جوف يكى از آنها يافت . حمد خداوند بجا آورده ، روانه خانه گرديده .
دختر از مشاهده حال مسرور شده ، عرض كرد : خوش دارم كه پدر و مادرم را هم دعوت نمايى كه با ما از اين ماهيان بخورند و بدانند كه خود كسب فرمودهاى . سليمان ايشان را هم دعوت نمود ، با همديگر تناول كردند . پس از آن سليمان فرمود : گويا مرا نشناسيد . گفتند :
نه ، و لكن مانند تو مردى نديدهايم . پس انگشترى را بيرون آورده در انگشت خود كرده .
ديدند كه وحش و طير و غير آنها اطراف او را احاطه كردند . دانستند سليمان بن داود است .
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 81
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٨١