تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 80

مساهمون:

ص٨٠
پس قوم در انتظار داود عليه السّلام ماندند تا آنكه داود ظهور فرمود و او را چهار برادر و پدر پيرى بود و او كوچكترين برادران بود و حامل ذكر بود . برادران براى مقاتله جالوت ، با طالوت بيرون رفتند و داود عليه السّلام را از براى چرانيدن گوسفندان - نظر به كوچكى و حقارت او - گذاشتند ، تا آنكه محاربه با جالوت اشتداد يافت . پدر داود ، داود را براى بردن طعام به نزد برادران مأمور نمود . چون داود عليه السّلام طعام را برداشته بيرون آورد ، بر پاره سنگى گذاشت . از آن صدائى برآمد كه : اى داود ، مرا با خود بردار كه خداوند مرا از براى كشتن جالوت خلق فرمود . چون داود اين بشنيد ، او را برداشته در ميان كيسه‌اى كه در آن سنگ از براى انداختن به گوسفندان مىگذاشت گذاشت ، و روانه گرديد تا آن‌كه داخل لشكرگاه قوم شد . ديد از لشكر جالوت اذيت بىاندازه به ايشان رسيده و طالوت كه سركردهء ايشان بود در دفع جالوت متحير مانده بود . با قوم خود گفت كه : جالوت چندان انديشه ندارد ؛ اگر او را به من بنماييد خواهم كشت . قوم چون اين سخن شنيدند ، او را بر طالوت داخل كردند . طالوت از قوّت او سؤال كرد . گفت : چون شير از گوسفندان من رباييد ، شير را گرفته گوسفند را از دهن او بيرون آوردم . چون خدا به طالوت وحى فرستاده بود [ كه ] قاتل جالوت كسى باشد كه سلاح تو به قامت او راست آيد . درع خود را بر قامت داود پوشانيد ، به اندازه ديد . داود را نزد خود نگه داشت . چون صبح درآمد ، داود با لشكر قوم خود در مقابل لشكر جالوت برآمد و گفت : جالوت را به من بنماييد . چون او را ديد ، سنگى را كه برداشته بود ، در فلاخن گذاشته بينداخت . در ميان دو چشم جالوت وارد آمده او را بكشت و لشكر او رو به هزيمت گذاشتند و لشكر طالوت آواز برآوردند كه : داود جالوت را بكشت . پس بنى اسرائيل بر سر داود جمع آمدند و او را به مهترى اختيار كردند . خداوند هم او را آواز نيكو عطا فرمود و زبور فرستاد و پيغمبرى داد و آهن را از براى او نرم نمود و كوهها را با او به تسبيح بداشت و امر قائم هم ، چنين باشد . زيرا او را شمشيرى باشد در غلاف . چون وقت ظهور رسد ، شمشير از غلاف بيرون آيد و گويد : يا ولى اللّه ! وقت خروج رسيده . ديگر درنگ در دفع دشمنان خدا روا نباشد . پس آن حضرت خروج نمايد . و بالجمله چون وقت داود بر سر آمد ، خواست به امر خدا سليمان را وصى خود كند .