تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 804

مساهمون:

ص٨٠٤
و ملامت آغاز نمود و به او گفت كه : چرا به نزد مولاى خود نمىروى كه تو را از اين پريشانى برهاند و به مقام توانگران رساند ؟ [ مگر ] نه اعتقاد آن دارى كه خداوند زمين و آسمان و ما بينهما را از براى او و شيعيان خلق كرده و او را بر جميع سرائر و ضمائر و آشكار و نهان واقف فرمود ؟ پس چرا از حالت نمىپرسد و علاج دردت را نمىيابد ؟ آن مرد فقير از استماع اين سخنان مهموم و دلگير گرديد و به نزد آن امام آمده صورت حال را به عرض رسانيد . آن حضرت چون اين سخن بشنيد دو قرص نان جو خشكيده كه قوت خود آن بزرگوار بود از خادم خود طلبيد و به آن فقير داد و فرمود : اين دو نان را بگير و صرف كن . اميد آن است كه خداوند فرج رساند . آن مرد آن نان‌ها را گرفته با خود به خانه برد و چون امتحان نمود ديد كه از غايت خشكى و زبرى نتوان از آنها خورد . پس آنها را برداشته به بازار برد . نظرش بر ماهىفروشى افتاد كه در نزد او يك دانه ماهى گنديده باقيمانده بود كه از غايت عفونت و كهنگى كسى به آن ميل نمىنمود . آن فقير به نزد ماهىفروش برفت و يكى از آن دو قرص نان به او داده آن ماهى را بستد و قرص ديگر را به نمك‌فروش داده نمك بگرفت و به خانه برگرديد . ماهى و نمك را به عيال خود تسليم نمود و آن زن مشغول طبخ و اصلاح آن ماهى گرديد و در آن اثنا خداوندان [ - صاحبان ] ماهى و نمك بيامدند و آن دو قرص نان را پس او دادند و به آن مرد گفتند كه : اين قرص‌ها را بگير و آن ماهى و نمك را هم به تو بخشيديم ؛ زيرا كه ما اين نان را نتوانستيم خورد و تو را بسيار مسكين و پريشان دانستيم كه از اين نان مىخورى . اين بگفتند و برفتند و آن مرد با عيال به‌غايت مسرور و شاد شدند و مشغول پختن ماهى گرديدند . چون شكم آن ماهى را بشكافتند دانهء گرانبها در جوف آن يافتند كه از شعاع آن عرصهء فضا روشن گرديد و آن زن از غايت شوق به روى آن مرد بخنديد ، و دانستند مراد از فرج كه آن بزرگوار وعده فرمود ، آن بود . ناگاه خادم آن حضرت را ، در در خانه ايستاده ديدند كه مىگويد : مولاى من و شما سلام رسانيد و فرمود : حالا كه فرج رسيد قرص‌هاى ما را به ما رد نماييد كه [ كس ] ديگرى آنها را نمىتواند خورد . پس آن زن و مرد دو قرص را با خود برداشته به خدمت آن حضرت رسانيدند و دست و پاى آن حضرت را بوسيده ، برگشتند » « 1 » .
هامش
( 1 ) . مدينة المعاجز ، ج 4 ، ص 353 - 355 .