تربيت كردم و به قدرت و استعدادت افاضات فرمودم . الحال از براى ما چه آوردهاى ؟
چون اين سخن بشنيدم با الهام غيبى اين جواب بر زبانم جارى شده عرض كردم :
به درگاه لطف تو اى پادشاه * نياوردهام تحفهاى جز گناه
چون اين سخن گفتم ، آوازى آمد كه : راست گفتى اى بندهء من . به موكّلين روح من خطاب شد كه برگردانيد روح اين بنده را به جسد او كه به قدر آنكه زنده بود ، ديگربار او را عمر داديم . لكن ديگر ما را معصيت نكند . چون آن خطاب شنيدند ، روح مرا برگردانيد و گويا خواب بودم بيدار شدم و خود را در بستر خود صحيح و سالم ديدم . پس ملتفت آندو نفر - كه به جهت تدبير مقدّمات تجهيز رفته بودند - شده برخاستم و به طلب آنها رفتم .
ديدم كه مشغول خريد ضرورياتند . چون مرا ديدند ، مسرور و متعجّب گرديدند و با من به منزل آمدند و شرح واقعه را شنيدند .
و من هم پس از آن به اين مدرسه آمده خادم بودم و بعد از صرف وقت در اداى حقّ خدمت ، باقى وقت را صرف طاعات و زيارت مىكردم ، و به همان مقرّرى مدرسه قناعت مىكردم تا آنكه پيرى و ضعف مانع از اداى وظايف خدمت شد . متولّى مدرسه ، خادم ديگر آورد لكن مرا هم در نزد آن خادم منزل داده و قدر قليلى هم - و گمان دارم روزى يك قمرى كه صد دينار است - گفت به عنوان يوميه مقرّر كرده كه هرروز به من مىرسد صرف قوت كرده اوقات را به عبادت و زيارت گذرانيده انتظار اجل موعود دارم تا آنكه آخر كار چه شود . اين جمله بگفت و به منزل خود عود كرده مشغول كار خود گرديد . و حقير ، الحق به حالت او غبطه بردم .
مؤلف گويد : نظير اين واقعه و مكاشفه در دريافت آن بزرگوار يعنى عزيز زهرا - عليها السّلام - زوار و مجاورين قبر خود را ، واقعهاى است كه از " محمود " نام كفشدار معروف است و آن اين است كه : " حاج ميرزا مهدى آشتيانى رحمه اللّه " از " محمود " مذكور نقل كردند : من طفل غير مكلّف بودم ، و در كفشدارى سمت زينبيه شاگرد كفشدار بودم ، و چون شب شد و درهاى حرم را بستند و مردم برفتند من در كفشدارى به رسم كشيك خوابيدم .
چون شب از نيمه گذشت و چشمها به خواب شد ، اتّفاقا من بيدار بودم . ديدم دو نفر از سمت باب زينبيّه داخل شدند و بر سر قبرى كه در روز سابق بر آن شب ، جنازه در آن دفن