قافلهء حجّاج ، در چادر ديگر به گرد يكديگر نشسته و بر مفارقت شيخ تأسّف مىخوردند ، و ذكر محامد صفات و محاسن اخلاق و حالات او را مذاكره مىنمودند تا آنكه شب قريب به آخر رسيد .
ناگاه ديدند كه " شيخ محمّد " مذكور كه از براى قرائت ، او را بر مقبرهء شيخ گماشته بودند ، مضطرب و متعجّب و سبحان اللّهگويان ، ترسان و لرزان بر ايشان وارد گرديد . چون حاضرين اين حالت را در او ديدند ، از سبب و باعث پرسيدند و گمان آن كردند كه شايد از طرّاران اعراب كسى بر او شبيخون آورده . از او پرسيدند : شيخ را چهكار كردى و قبر او را چرا تنها گذاشتى ؟ گفت : شيخ راح المشهد ما هو هناك ؛ يعنى : شيخ به نجف رفت . آنجا كه شما گمان كنيد ، نيست . حاضرين بر او خنديدند و گفتند : چه مىگويى ؟ شايد مزاح مىكنى ؟ گفت : نه ، و اللّه بلكه راست و حق مىگويم و خود به چشم او را ديدم و با همين زبان با او سخن گفتم و حال پرسيدند .
گفتند : شرح اين واقعه را بيان كن كه ما را به اين اجمال حيران نمودى . گفت : بدانيد كه من بعد از آنكه شما از دفن شيخ پرداختيد و مرا گذاشته آمديد ، من مشغول تلاوت قرآن شدم تا آنكه نصف شب رسيد . برخواسته تجديد وضو كرده نافلهء شب را بجا آورده ، بعد از آن باز به تلاوت كلام اللّه مشغول شدم تا آنكه مرا بر بىخوابى و اندوه بر مفارقت شيخ سستى و كسالتى عارض شد ، لهذا سر خود را به زانو گذاشته خواب عارض گرديد . در اثناى خواب ، همهمه و آواز پاى اسبى احساس نمودم و چون چشم گشودم ، ديدم دو نفر با سه اسب زين و لجام كرده در خارج چادر ايستاده مثل اينكه انتظار كسى را دارند ، و شيخ هم در داخل چادر با وضعى خوب و لباسى تازه و مرغوب ارادهء آن دارد كه بيرون رود .
چون شيخ مرا ديد ، بهزودى بيرون رفته آندو نفر ركاب او را گرفته ، سوار كردند و خود هم مانند ملازمان در عقب شيخ سوار شده بهزودى به سمت نجف روانه گرديدند . من هم چون اين حالت را مشاهده كردم دويدم و به ركاب شيخ چسبيدم و عرض كردم : شيخنا ! كجا تشريف مىبريد ؟ فرمود : به نجف . عرض كردم : من هم با شما مىآيم . فرمود : حالا نمىشود . عرض كردم : دست از ركابت برنمىدارم و مىآيم . فرمود : تو هم سه روز بعد از من خواهى آمد . اين بفرمود و مركب خود را با آن دو نفر براند و از نظر من غايب گرديد .
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 714
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٧١٤