خدا ، مدارا كن با اين بدن رنجور . بهخدا قسم كه من بيرون نيامدم از رگى از رگهاى آن مگر آنكه آن رگ بريده شد ، و نه عضوى از اعضاى آن مگر آنكه جدا گرديد . پس بهخداوند سوگند كه اگر غسّال اين مقال را مىشنيد ديگر ميتى را غسل نمىداد .
بعد از آن ، غسال آب بر بدن من جارى نمود و مرا سه غسل داد و دو سه قطعهء كفن پيچيد و حنوط نمود و اين بود آن ذخيرهاى كه من از مال دنيا با خود به خانهء آخرت بردم .
پس انگشترى از انگشت دست راست من برآورد بعد از آنكه از تغسيل فارغ گرديد و آن را به پسر بزرگ من تسليم نمود و گفت : خدا تو را بر مصيبت پدرت اجر دهد و جزا و مزد تو را نيكو گرداند .
بعد از آن كفن مرا بر من پيچيد و تلقين نمود و به كسان من گفت : بياييد و او را وداع نماييد كه ديگر او را نمىبينيد . پس همگى به وداع من شتافتند و وداع آخرين كردند . پس مرا بر تابوتى از چوب گذاشتند و روح من در آنوقت در ميان كفن و روى من بود پس جسد مرا بردند در مصلّى گذاشته بر من نماز كردند . پس چون فارغ شدند مرا به سوى قبرستان بردند و چون در قبر گذاشتند هولى عظيم بر من غالب گرديد .
يا سلمان ! يا عبد اللّه ! بدانكه چنان نمود كه گويا مرا از آسمان به زمين انداختند ، پس خشت بر قبر من چيدند و خاك بر آن ريختند . پس در آنوقت روح بر من وارد گرديد و چشم و گوش بينا و شنوا شد و چون همراهان روى به انصراف گذاشتند من متحسر و متأسف گرديدم و گفتم : « يا ليتني كنت من الراجعين » ؛ يعنى كاش من از جمله رجوع كنندگان بودم . ناگاه گوينده را شنيدم كه مىگويد :
كَلَّا إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ
« 1 » . گفتم : تو كيستى كه با من سخن مىگويى ؟ گفت : من ملك " منبّه " [ هستم ] . مرا خدا موكل فرموده است بر بندگان خود كه ايشان را آگاه كنم بعد از مردن تا آنكه اعمال خود را در محضر پروردگار بنويسند .
بعد از آن مرا كشيد و بنشانيد و گفت : بنويس اعمال خود را . گفتم : من آنها را احصا نمىتوانم كرد و در خاطر ندارم گفت : قول خدا را نشنيدهاى كه مىفرمايد :
أَحْصاهُ اللَّهُ
هامش
( 1 ) . سوره مؤمنون ، آيهء 100 .