پس پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : فدايت يا حسين ! عزيز [ - سخت ] است بر من كه تو را سر جدا و خاكآلودهجبين ، خونآلودهگلو بر پشت افتاده ، مقطوع الكفين مشاهده كنم . اى فرزند ! دست راست تو را كه بريده و دست چپ تو را كه قطع كرده ؟ عرض كرد كه : اى جد بزرگوار ! مرا ساربانى بود كه از مدينه با خود داشتم . بند زير جامهء مرا در وقت وضو مىديد و به آن ميل نمود ، و مانع من از دادن آن به او آن بود كه او را صاحب اين عمل قبيح مىدانستم .
چون مرا كشته ديد از براى آن بند به نزدم آمد و آن بند را با گرههاى بسيار ديد كه بر آن زده بودم . خواست آنها را بگشايد . دست آورده او را از براى حفظ عورت منع نمودم . شمشير شكستهاى يافت و دستهاى مرا با آن قطع نمود . و چون آواز شما را شنيد خود را در ميان كشتگان كشيد .
چون پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله اين بشنيد بگريست و به سوى من شتابيد و بر بالين من بايستاد پس فرمود : مرا با تو چهكار بود اى جمّال كه بريدى دو دستى را كه جبرئيل و همهء ملائكه آسمانها آنها را مىبوسيدند و اهل آسمانها و زمينها به آنها تبرك مىكردند ؟ آيا كفايت نكرد آنكه قوم ملاعين به او كردند از خوار كردن او را ، اسير كردن عيال و زنان او و غير آن ؟
خدا روى تو را سياه كند در دنيا و آخرت ، و دستها و پاهاى تو را قطع نمايد و تو را از جملهء كسانى قرار دهد كه خون ما را ريختند و بر خدا جرأت كردند .
پس هنوز كلام آن حضرت تمام نشده بود كه دستهاى من شل شد و روى من سياه گرديد چنانكه مىبينيد و بر اين حالت باقى ماندم و الآن به نزد اين خانه آمدهام كه آن را شفيع خود كنم و مىدانم كه خدا مرا نخواهد آمرزيد .
پس از اهل مكه كسى نماند مگر آنكه حكايت او را شنيد و بر او لعنت نمود و همه به او گفتند كه كافيست تو را آن كار كه كردهاى ، اى لعين ! » « 1 » .
مؤلف گويد : روايت شده اين حديث به غير اين طريق در بعض كتب اصحاب از صاحب كتاب " تاج الملوك " به اسناد او از " عبد اللّه بن نقى حجازى " كه او گفت : در بعض كوچههاى مدينه مىگذشتم . ناگاه گذارم بر " جابر بن عبد اللّه انصارى " افتاد كه چون چشم او
هامش
( 1 ) . المنتخب للطريحى ، جزء اول ، مجلس پنجم ، ص 92 - 94 .