امامان دوازده باشد و مراد از شهر حرام امير المؤمنين و سه نفر از اولاد او على بن الحسين و على بن موسى و على بن محمّد عليهم السّلام است كه در اسم با او شريكند . زيرا خداى تعالى اين نام را از نام خود مشتق كرده كه على باشد . چنانكه نام پيغمبر را كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله است از نام خود كه محمود است مشتق فرموده و به اين سبب آنها را حرمت و احترام مىباشد » « 1 » .
دليل دهم ، نص حضرت صادق عليه السّلام بر امامت آن بزرگوار است .
صدوق رحمه اللّه در اكمال روايت كرده به سند خود از صفوان بن مهران كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود : « كسىكه اقرار به جميع امامان كند لكن مهدى را انكار كند ، چنان باشد كه به جميع پيغمبران اقرار كند و محمّد صلّى اللّه عليه و آله را انكار نمايد . عرض كردند : يابن رسول اللّه ، از اولاد تو مهدى كيست ؟ فرمود امام پنجمين ، از اولاد امام هفتمين كه شخص او از شما غايب شود و ذكر نامش بر شما حلال نباشد » « 2 » . و نيز در همان كتاب ، همان جناب به سند خود از ابى الهيثم بن ابى حبّه روايت كرده كه صادق عليه السّلام فرمود : « زمانىكه سه نام متوالى ، كه محمّد و على و حسن باشد جمع شد ، چهارمين ايشان قائم باشد » « 3 » .
و شيخ طوسى نيز در كتاب غيبت به سند خود همين حديث را از آن حضرت روايت كرده « 4 » . و نيز در كتاب اكمال به سند خود ، از مفضّل بن عمر روايت كرده كه به آقاى خود جعفر بن محمّد عليهما السّلام عرض كردم كه : كاش خلف بعد از خود را به ما اعلام مىنمودى .
فرمود : « يا مفضل ! امام بعد از من پسرم موسى باشد و خلف منتظر كه مردم انتظار او را دارند ، آن ( م ح م د ) پسر حسن ، پسر على ، پسر محمّد ، پسر على ، پسر موسى باشد » « 5 » .
و نيز صدوق رحمه اللّه در همان كتاب روايت كرده به سند خود ، از ابراهيم كرخى كه گفت :
داخل شدم بر ابى عبد اللّه عليه السّلام و نشستم . ناگاه امام موسى عليه السّلام داخل شد و طفل بود .
برخواستم و او را بوسيدم و نشستم . پس صادق عليه السّلام فرمود : « يا ابراهيم ، بهدرستى كه صاحب تو بعد از من اين است . آگاه شويد در خصوص او . بعضى هلاك و برخى ناجى و نيكبخت گردند . خدا كشندهء او را لعنت كند و عذاب او را مضاعف گرداند . هرآينه از صلب
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 51 ، ص 139 و 140 ؛ غيبت نعمانى ، ص 86 ، باب 4 ، ح 17 .
( 2 ) . كمال الدين ، ج 2 ، ص 333 .
( 3 ) . همان ، ص 333 و 334 .
( 4 ) . غيبت شيخ طوسى ، ص 233 .
( 5 ) . كمال الدين ، ج 2 ، ص 334 .