بارى ، با وجود گرسنگى توقف كردم و در صفهء وسط مسجد مشغول نماز شدم و در اثناى نماز مردى را ديدم در لباس اهل سياحت كه بر آن صفه برآمد و در نزديك من بنشست و سفرهء نانى در دست داشت [ كه ] پهن نمود . چون چشم من بر آن نان افتاد با خود گفتم كه : كاش اين مرد پولى از من قبول مىكرد و مرا هم بر اين سفره مىخواند .
ناگاه ديدم كه آن مرد به سوى من نگريست و تكليف خوردن كرد . من هم حيا كرده ابا نمودم . پس از اصرار او و انكار من اجابت كرده به نزد او رفتم و بهقدر اشتها خوردم . پس سفره را برداشت و بهسوى حجرهاى از حجرات مسجد كه در برابر روى من بود متوجّه شده داخل آن حجره گرديد و من چشم به عقب او دوختم و آن حجره را از نظر نينداختم تا آنكه زمانى گذشت و بيرون نيامد و من از مشاهدهء آن واقعه متفكّر بودم كه آيا آن از باب حسن اتّفاق بود يا آنكه آن مرد بر ضمير من اطلاع يافت ؟ !
بالاخره با خود گفتم : مىروم و تحقيق حال ، از او مىنمايم . چون برخاسته داخل آن حجره شدم اثرى از آن مرد نديدم يا آنكه آن حجره را زياد بر آن مدخل و مخرج ديگر نبود .
پس ملتفت شدم كه آن شخص بر ضمير من مطلع بود كه آن كار نمود ، و گمان آن كردم كه آن بزرگوار بود و كسى ديگر نبود ، و اللّه العالم .
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 506
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٥٠٦