است كه گفت : « در شب چهارشنبه - دهم ربيع الاول از [ سال ] نهصد و شصت - در بلدهء " رمله " به مسجد معروف آنجا رفتم - كه معروف به " جامع ابيض " است - براى زيارت انبيايى كه در غار مدفونند . پس در را مقفل ديدم و كسى در مسجد نبود . پس دست خود را بر قفل زدم . قفل خودبخود گشوده گرديد و به غار رفتم و نماز و دعا بهجا آوردم و به اين سبب از قافله غافل شدم و قافله رفت .
چون بيرون آمدم و از قافله اثرى نديدم حيران شدم و به حكم ضرورت بهتنهايى روانه گرديدم و آنقدر رفتم كه خسته شدم و اثرى از قافله نديدم . در كار خود درماندم . ناگاه استرسوارى را ديده كه به من ملحق شد و به من اشاره كرد كه رديف او شوم و بر ترك او برآيم . پس رديف او شدم و مانند برق لامع روانه گرديد و بهزودى به قافله رسيد و مرا فرود آورد و گفت : به رفيقان خود ملحق شو و خود او داخل قافله گرديد . پس من به رفيقان خود رسيدم و هرقدر فحص و بحث كردم كه آن شخص را در ميان آن قافله بيابم و بار ديگر ببينم ، او را نيافتم و ديگر بار هم نديدم » « 1 » .
[ تشرّف آقا سيد باقر اصفهانى ]
بيستم از اين طايفه ، سيّد ثقهء جليل و فاضل عادل نبيل " آقا سيّد باقر اصفهانى رحمه اللّه " مىباشد كه از افاضل حوزهء درس شيخ استاد - طاب ثراه - بود در نجف اشرف . روزى در مجلسى از حالات حضرت حجّت عليه السّلام و ذكر اشخاصى كه فايز حضور شدهاند سخن رفت .
در اثناء كلام ، سيّد مذكور نمود : در وقتى شب چهارشنبه را چنان كه عادت مجاورين است به مسجد سهله رفته بيتوته بهجا آوردم و روز را هم در مسجد ماندم به ارادهء اينكه عصر را به مسجد كوفه بروم و شب پنجشنبه را در آنجا بيتوته كرده و روز آن را به نجف برگردم .
اتّفاقا ذخيرهاى كه برداشته بودم تمام شده بود و بسيار گرسنه شده بودم و در آن اوقات مسجد سهله هم مخروبه و مجاور و خانوارى در آن ساكن نبود و چون مردم بدون ذخيره در آنجا نمىرفتند و توقف ايّام در آنجا نمىكردند ، نانفروش هم در آنجا نمىآمد .
هامش
( 1 ) . قصص العلماء ، ص 249 و 250 .