ندارد آنكه او را در سن پيرى ديده با آنكه در اخبار وارد است كه آن بزرگوار به صورت جوانان ظهور فرمايد . زيرا كه تبدّل صورت در آنوقت ممكن است و محتمل است كه از رجال الغيب و كاركنان آن حضرت بوده باشد و كيف كان ذكر واقعه در اين مقال خالى از مناسبت نيست و عهدهء آن با راوى آن است ، و اللّه العالم .
[ تشرف حاج ملّا على محمد كتابفروش بهبهانى ]
هيجدهم از اين طايفه ، ثقهء عادل " حاج ملّا على محمّد كتابفروش " بهبهانى الاصل ، نجفى مسكن است كه داماد " حاج ملا باقر " سابق الذكر بود ، و سال گذشته در راه مكه وفات كرد ؛ و شرح آن واقعه اين است : كه فاضل عادل امجد ، زبدة السادات " آقا سيّد محمّد بن سيّد احمد بن سيّد نصر اللّه بروجردى " اين ايام از زيارت امام هشتم عليه السّلام مراجعت كرده ، روانه نجف بود و در ايام وقوف دار الخلافه در منزل حقير بود .
اتّفاقا در اثناى صحبت ، ذكر صاحب غيبت عليه السّلام در ميان آمد . او هم اين واقعه را ذكر نمود . حقير از او خواستم كه آن را نوشته تا آنكه اصل عبارت او نقل شود و اصل عبارت اين است : روزى از روزها در حجرهاى از حجرات صحن مقدّس حضرت امير المؤمنين عليه السّلام نقل كرد " حاج ملّا على محمّد بزرگ " - كه مرتبه تقوى و تقدّس او بر اهل نجف اشرف مخفى نيست و احتياج به تذكيه و توثيق ندارد - از براى حقير ، " سيّد محمّد " كه : در وقتى از اوقات مبتلا شدم به مرض " تب لازم " بعد به طول انجاميد . آخر كار به جايى رسيد كه قواى من ضعيف شد و طبيب من - كه سيّد الفقهاء و المجتهدين " آقا حاج سيّد على شوشترى " كه شغل و عمل ايشان طبابت نبود و غير از شيخ مرحوم ، ديگرى را معالجه نمىنمود - از من مأيوس شد . لكن به جهت تسلّى خاطر من ، بعض دواهاى جزئى به من مىداد تا كى از من تمام شود .
اتّفاقا روزى يك از رفقا نزد من آمد و گفت : برخيز برويم به وادى السلام . او را گفتم :
خود مىبينى كه من قدرت بر حركت ندارم . چگونه مىتوانم به وادى السلام بيايم ؟ اصرار كرد تا آنكه مرا روانه نموده رفتيم تا آنكه به وادى السلام رسيديم . ناگاه در طرف مقابل خود مردى را با لباس عربى بامهابت و جلالت مشاهده كردم كه ظاهر گرديد و رو به من آورد و