چون به من رسيد دستهاى خود را دراز نموده فرمود : بگير . من با ادب تمام دست برآورده ، گرفتم . ديدم بهقدر پشت ناخن ، قدرى ورق روى نان بود كه از حرارت آتش از پشت خود جدا شده . آن را به من داد و از نظر من برفت . پس من قدرى راه رفته آن را بوسيده بر دهان خود گذارده بخوردم .
چون آن نان به درون من رسيد دل مردهء من زنده گرديد و خفگى و دلتنگى و شكستگى از من زايل شد و زندگى تازه به من بخشيد و حزن و اندوه از من زايل گرديد و فرح بىاندازهاى به من عارض شد و هيچ شك نكردم در اينكه آن شخص قبله مقصود و ولى معبود بود . پس مسرور و شادمان به منزل خود برگشتم و آنروز و آن شب ، ديگر در خود اثرى از آن مرض نديدم . چون صبح آن شب برآمد ، به عادت نزد سيّد جليل ، جناب سيّد على رفته و دست خود را به او دادم . چون دستم را بگرفت و نبضم را ديد تبسّم كرد و بر رويم خنديد و فرمود : چهكار كردى ؟ عرض كردم : كارى نكردم . فرمود : راست بگو و از من پنهان نكن . چون واقعه را عرض كردم فرمود : دانستم كه نفس عيساى آل محمّد عليه السّلام به تو رسيده . جانم را خلاص كن . برخيز [ كه ] ديگر حاجت به طبيب ندارى ؛ زيرا مرض از تن تو برفت و سالم شدى . الحمد للّه .
راوى گويد : ديگر آن شخص را كه در وادى السلام ديدم و آن نان را به من داد ، نديدم .
مگر يك روز در حرم مطهّر امير المؤمنين عليه السّلام كه چشمم به جمال نورانى او منوّر شد .
بىتابانه به نزد او رفتم كه شرفياب خدمت حضرتش شوم ، از نظرم غايب شد و او را نديدم .
مؤلف گويد كه : سيّد جليل القدر " حاج سيّد على " مذكور در فصل كرامات ، بعض مقامات او خواهد آمد انشاء اللّه و ديگر آنكه ذكر اين شخص در عداد طايفهء اولى هم نظر به اين واقعه ثانيه ضررى ندارد .
[ تشرّف شهيد ثانى ]
نوزدهم از اين طايفه ، محور دايرهء علوم و تحقيق ، و مركز كرهء آداب و رسوم و تدقيق ، عالم كامل ربّانى ، " شيخ زين الدين عاملى " معروف به " شهيد ثانى " است و بيان اين واقعه از قرارى كه فاضل معاصر تنكابنى نقل كرده از " محمّد بن حسن عورى " از آن بزرگوار ، اين