چون ربعى از شب رفت مادر عثمان مسرور و خندان با چشم بينا از قبه بيرون آمد و با هريك از زنان مطايبه و مكالمه كرد و لباس و زينت هريك را وصف نمود . پس چون او را سالم و بينا ديدند از شرح واقعه و كيفيّت ماجرا پرسيدند . گفت : چون مرا داخل قبه كرده خود بيرون آمديد ، احساس آن كردم كه دستى بالاى دستم گذارده شد و گوينده گفت :
بيرون رو كه خداوند تو را عافيت بخشيد . چون چشم گشودم كورى را در خود نديدم و قبه را پرنور ديده ، مردى را به نظر آوردم . از او پرسيدم : اى آقا و مولاى من ، تو كيستى ؟ فرمود :
منم " محمّد بن الحسن " ! اين بگفت و از نظر من غايب گرديد .
بعد از استماع اين قصه زنان به خانههاى خود برفتند و عثمان مادر خود را ببرد و اختيار مذهب اماميّه كرد و اين واقعه اشتهار يافت و باعث بينايى جمعى بسيار و اعتقاد ايشان به وجود آن بزرگوار گرديد و وقوع اين واقعه در سال هفتصد و چهل و چهار هجرى اتفاق افتاد » « 1 » .
[ تشرف جمال الدين بن نجم الدين ]
پنجم از اين طايفه " جمال الدين بن نجم الدين " است كه علامهء مجلسى نيز از همان جناب نقل كرده . او گفته كه : « از جمله آنها حكايتى است كه آن را جمال الملّة و الدين " عبد الرحمن بن ابراهيم عمانى " به تاريخ ماه صفر سال هفتصد و پنجاه و نهم هجرى به من نقل نمود و آن را به خط خود در نزد من بدين نهج نوشت كه : بندهء فقير " عبد الرحمن بن ابراهيم " چنين گويد كه : من در شهر حلّه مىشنيدم كه " جمال الدين بن نجم الدين جعفر بن زهدرى " به مرض فالج مبتلا شده و بعد از وفات پدرش ، جدّهء پدرى او انواع معالجات فالج را در حق او به كار برده و فايده نديده ، و پارهاى از حذاق اطباى بغداد را احضار نموده زمانى طويل معالجه كردهاند و سودى نبرده ؛ تا آنكه به جدّهاش گفتهاند كه : او را يك شب در زير قبّه شريف - كه در حلّه معروف به مقام صاحب الزمان است - بگذار . شايد خداوند او را از اين ورطه نجات دهد ، و آن زن صالحه اين محسن را پذيرفته او را در زير قبه گذاشته .
صاحب الزمان بدن او را استوار كرده ، بيمارى فالج را از او زائل نموده .
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 52 ، ص 71 - 73 .