عمر اقتضاى ادراك آن نكند ، پس چگونه مىشود ؟ گفت : آرى ، لكن روزى به سوى مصر سفر كردم و در اثناى سفر مردى از غزه با من رفيق راه گرديد و در اثناى راه ، در انحاى مكالمات ذكر غزوه صفّين در ميان آمد .
آن مرد بگفت : اگر در غزوه صفّين من مىبودم هرآينه شمشير خود را از خون على و اصحاب او سيراب مىنمودم . من هم گفتم كه : اگر من حاضر بودم هرآينه شمشير خود را از خون معاويه و ياران او رنگين مىنمودم . آن مرد گفت : على و معاويه و آن ياران ايشان ، نيستند . من و تو كه از ياران ايشان هستيم بيا تا آنكه داد خود از يكديگر بستانيم و روح ايشان را از خود راضى نماييم . اين بگفت و شمشير از نيام برآورد و من هم شمشير از غلاف كشيدم و به سوى او دويده با يكديگر درآويختيم . مقاتله شديد گرديد . ناگاه آن مردود بدتر از يهود ضربتى بر فرقم نواخت و دويد . [ من ] از خود برفتم و ديگر ندانستم كه چه واقع گرديد تا آنكه ديدم مردى با كعب نيزه مرا حركت مىدهد و بيدار مىنمايد .
چون چشم گشودم مرد سوارى را در بالين خود ديدم كه از اسب خود فرود آمد و دست بر جراحت و زخم من كشيد كه گويا دارويى برء الساعه بود كه فورا بهبودى بخشيد و آن جراحت مندمل گرديد . پس فرمود : اندك تأمل و مكث كن تا آنكه من بيايم .
پس بر اسب خود سوار شده از نظرم غايب گرديد . زمانى نكشيد كه مراجعت نمود و سر آن مرد را كه بر من ضربت زد بريده بدست خود دارد ، و اسب او و مرا و آلات و اسباب من و او را هردو ، يدك و جنيه كرده با خود بياورد و فرمود : اين سر ، سر دشمن تو مىباشد .
چون يارى ما كردى ما هم تو را يارى نموديم .
وَ لَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ
« 1 » ؛ يعنى : هرآينه يارى كند خدا كسى را كه او را يارى مىكند . چون اين بديدم مسرور گرديدم . عرض كردم :
اى مولاى من ، تو كيستى ؟ فرمود : منم محمّد بن الحسن - يعنى صاحب الزمان عليه السّلام - پس فرمود كه : هركه اين زخم را از تو بپرسد بگو : آن را در جنگ صفين برداشتم . اين بفرمود و از نظر من غايب گرديد » « 2 » .
هامش
( 1 ) . سوره حج ، آيه 40 .
( 2 ) . بحار الانوار ، ج 52 ، ص 75 .