[ تشرف ابو راجح حمامى ]
سوم از اين طايفه " ابو راجح حمامى " است كه علّامه مجلسى رحمه اللّه در كتاب بحار روايت كرده « از " سيد على بن عبد الحميد " كه در كتاب خود كه آن را به " سلطان مفرج عن اهل الايمان " موسوم كرده در عداد كسانىكه آن حضرت را ديدهاند كه از جملهء اين حكايات قصهاى است كه اشتهار يافته و شهرها از گفتوشنود آن پر شده و آن را ابنا زمان به ديدهء عيان مشاهده كردهاند .
و آن قصهء " ابو راجح حمامى " است كه در شهر " حلّه " اتفاق افتاد و آن را جماعتى از اكابر و اعيان و اهل صدق از فضلا - كه يكى از ايشان زاهد عابد " محقّق شمس الدّين محمّد بن قارون " است - نقل نمودند و او گفت كه : حاكم حلّه مردى بود كه " عرجان صغير " او را مىگفتند . روزى او را خبر دادند كه ابو راجح حمامى خلفا را سبّ مىكند . چون اين بشنيد متغيّر شد و ابو راجح را احضار كرده ، بعد از حضور [ ابو راجح ] ، غلامان خود را به زدن او مأمور نمود و ايشان [ - غلامان ] ضرب شديد مهلكى بر او وارد آوردند . آنقدر كه بر روى زمين افتاد و دندانهاى ثنايايش شكست ، و زبان او را بيرون آورده جوالدوز آهن بر آن گذرانيدند و بينيش را سوراخ كرده ريسمانى كه از موى زبر تابيده شده بود از آن گذرانيدند و حلقه كردند و ريسمان ديگر بر آن حلقه بسته ، بدست جمعى از اصحاب خود داد و ايشان را مأمور نمود كه او را در كوچهها و بازارهاى " حلّه " گردانيدند .
پس او را به اطراف محلات و بازارها گردانيده و از هر طرف و گذر او را چندان زدند كه بر زمين افتاد و هلاكت را در او مشاهده كرده واقعه را به حاكم رسانيدند . امر به كشتن او نمود .
حضار زبان شفاعت گشودند كه او مردى است پير ، ديگر خون او را به گردن خود مگير . همينقدر كفايت در مردن او مىنمايد . پس از مبالغه ، از او گذشت . لكن سر و روى و زبانش ورم كرده بود . عشيرهء او ، او را به خانهء او بردند و هيچ شك نبود كه او تا صبح زنده نمىماند . چون صبح درآمد ، مردم به گمان مردن در خانهء او جمع شدند . او را با صحّت و كمال بهبودى مشغول نماز ديدند . ايستاده ، صحيح الاندام ، دندانهاى ساقط او در موضع خود استوار و برقرار ، و مواضع جراحات او مندمل و ناپيدا ، و جراحت روى و بينى نانمودار .