مىديدم عظيم و وسيع كه همهء آن شهر عرب بودند و در كنار دريا آمدوشد مىكردند و بهم برمىآمدند و گاه بود كه بىدوربين هم مىديديم . چون پيش مىرفتيم كسى را نمىديديم و علامت شهرى نبود و گاه بود كه تشخيص مىكردم مردى را از دور كه ريش او سياه است يا سفيد يا سرخمو است و چون نيك ملاحظه مىكردم اثرى از او نمىديدم » .
" على بن عز الدّين استرآبادى " نقل مىكند كه : " سيّد على بن دقاق " كه جد و پدر او در كمال علم و ورع و تشيّع در ولايت عرب مشهورند ، حكايت كرد كه : بيش از پنج سال با جماعتى در ديار شام بودم . ناگاه كشتى پيدا شد نه به طريق كشتىهاى معهود . چون به نزديك رسيد ، با مردى كه آنجا بود رفتيم پيش و احوال پرسيديم . چنان معلوم شد كه قريب به يك ماه است كه در دريا راه را گم كردهاند و به آبادانى نرسيدهاند . پس احوال پرسيدند كه : شما در چه دين هستيد ؟ چون معلوم گرديد كه بر دين اسلاميم خوشدل شدند ، امّا در حذر بودند تا آنكه تحقيق كردند كه بر طريق اثنا عشرى هستيم ، به يك بار رام شدند و با ما به كنار خشكى آمدند و ايشان را ترغيب كرديم به نيكى اعتقاد مردم آن ولايت و ارزانى و فراوانى نعمت . گمان ايشان يقين شد كه مخالف در اين ولايت نمىباشد . پس بيرون آمدند و نماز ظهر را به جماعت گذراندند و درهم بسيار بيرون آوردند كه چيزى بخرند و سكّهء آن دراهم به نام مهدى عليه السّلام بود . ملعون مخالفى در ميان جماعت ما بود با مخالف ديگر ، گفتند كه : اين جماعت رافضىاند كه درهم را در ولايت شام بدر مىآورند ، ايشان را اذيت بسيار مىنمايند . آن مردمان چون اين سخن بشنيدند ، به شب نهايستادند و فى الحال بر كشتىهاى خود سوار شدند و از همان راه كه آمده بودند مراجعت نمودند و سيّد مشار اليه فرمود كه : هنوز پيش پدر و اقرباى من از آن درهم چهار سكّه باقيست » . تمام شد كلام مجلسى رحمه اللّه « 1 » -
بالجمله بعد از اعتقاد به زندگى و غيبت آن بزرگوار و استحباب تناكح و تناسل و منع از رهبانيّت و عزوبت ، لابد آن حضرت را عيال و اولاد مىباشد و كثرت آن به سبب طول
هامش
( 1 ) . تذكره الائمه ، ص 217 - 219 ، كلام نزهة الناظر و استرآبادى را از تذكره نقل كرديم و چنانكه بيان شد بجاى كلمه ( مجلسى ) كلمه ( لاهيجى ) صحيح مىباشد .