چون سيّد مذكور اين بشنيد فرمود : من اين اوقات ارادهء بغداد دارم و در آنجا اطبّا حاذق بسيار است و شايد از اين اطبا اعرف و اصدق باشند . صلاح آن است كه با من به بغداد آيى ، شايد از اين بليه رهايى يا بى .
پس به حكم ضرورت با ايشان به بغداد رفتم . بعد از ورود ، جميع اطبا را احضار فرمود و ايشان هم متّفق القول چنان گفتند كه از اطبا حلّه شنيديم ، و به اين جهت مأيوس و دلتنگ گشتم و در خصوص نماز و تطهير و جراحت و خون در عسرت بودم .
سيّد مذكور فرمود : خداوند در امر نماز به تو وسعت داده [ كه ] با همين لباس آلوده نماز تو صحيح است . خود را به زحمت مدار و نفس خود را هم رعايت كن . خدا و رسول از اضرار به نفس منع فرمودهاند .
چون حال را به اين منوال ديدم و از معالجه هم مأيوس گرديدم با خود گفتم كه : من از حلّه تا بغداد آمده و امر هم به اينجا كشيده ، خوبست كه به " سامره " هم مشرف شوم و دريافت زيارت آنجا را هم بكنم . در اين باب با سيّد هم مشورت كرده او هم تصديق و تحسين نمود . پس آلات و اسباب و خرجيّه خود را به او سپرده با مختصر ضرورت اسباب و مخارج روانه " سرّ من راى " شدم و پس از ورود ، به زيارت قبر عسكريين عليهما السّلام فايز شده و به سرداب مطهّر پايين رفتم و استغاثه بسيار به خدا و امام عليه السّلام كردم ، و بعض شب را در سرداب ماندم . بعد از آن به منزل برگرديدم و تا روز پنجشنبه در آنجا بودم .
چون روز پنجشنبه شد به سوى دجله رفتم . جامه و بدن خود را شستم و غسل كردم و لباس پاك و طاهر پوشيدم و ابريقى را كه با خود داشتم آب كردم و از شط بالا آمده بسوى شهر متوجّه شدم . ناگاه ديدم از باب قلعه چهار سوار بيرون آمدند . اتفاق در آن وقت گروهى از شرفاى عرب در حوالى شهر بودند كه گله و گوسفندان داشتند . گمان كردم اين سوارها از ايشانند . چون به نزديك ايشان رسيدم دو نفر جوان در ميان ايشان ديده كه يكى از آنها غلامى بود نوخط و رعنا ، و از جمله آن سوارها شيخى بود نقابدار و نيزه در دست داشت ، و ديگرى از ايشان سوارى بود فرجى رنگينى بالاى شمشير خود پوشيده بود و تحت الحنك داشت . پس ديدم كه آن شيخ صاحب نيزه ، در طرف راست راه ايستاده و كعب نيزهء خود را به زمين گذاشت و آندو جوان در طرف چپ راه ايستادند و باقى ماند صاحب فرجى در ميان راه ، روبروى من .
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 422
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٤٢٢