فصل دوم : در ذكر اشخاصى كه در زمان غيبت كبرى - كه ابتداى آن از زمان وفات " على بن محمّد سمرى " كه آخر وكلاى اربعهء حقّه كه مقارن سال سيصد و بيست و نه هجرى است - آن حضرت را در بيدارى ديدهاند ، و در زمان ملاقات شناختهاند . و اين طايفه بسيارند .
[ تشرف اسماعيل هرقلى ]
اوّل ايشان " اسماعيل بن حسن هرقلى " مىباشد كه " على بن عيسى " در كتاب " كشف الغمّه نقل كرده كه : « در بلاد حلّه مردى بود كه او را " اسماعيل بن حسن هرقلى " مىگفتند .
زيرا از قريهاى بود از توابع حلّه كه آن را هرقل گويند . و آن مرد در زمان ما وفات كرد . لكن من خود او را نديدم بلكه جماعتى از برادران دينى من آن واقعه را به من خبر دادند ، و نيز پسر او " شمس الدين " از براى من نقل كرد كه والد من ذكر نمود در ايّام جوانى در ران چپ من قرحهاى به مقدار يك قبضه نمايان گرديد و در فصل بهار منفجر مىشد و از آن چرك و خون بيرون مىآمد و درد و الم آن مرا از بسيارى كارها مانع مىگرديد و آلودگى آن زحمت مىداد . روزى از هرقل كه محل اقامت من بود به حلّه آمده به خانهء " سيد سعيد رضى الدين على بن طاوس " رفته [ از ] درد خود به او شكايت كردم و اظهار ارادهء معالجه نمودم .
سيّد مذكور اطباى حله را احضار فرمود و آن موضع را به ايشان نمودم . چون ديدند ، متّفق القول گفتند : اين جراحت بر بالاى رگ اكحل واقع گشته و در معالجهء آن خطر باشد ؛ زيرا بدون قطع ، علاج نشود و در معالجه آن خوف قطع اكحل باشد و ترس هلاكت [ است ] .