تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 407

مساهمون:

ص٤٠٧
گفتم : آيا ممكن است ديدن آن حضرت ؟ گفت : نه ، و لكن اى برادر ، بدان‌كه هر مؤمن مخلص را ممكن است ديدن آن حضرت به‌طورى كه او را نشناسد . گفتم : اى آقاى من ، پس چرا با آن‌كه من خود را از اهل اخلاص مىدانم ، شرفياب خدمت آن سرور نگرديده‌ام ؟ گفت : نه ، چنين است بلكه تو هم دو دفعه او را ديده‌اى يك دفعه در آن‌وقت كه به " سرّ من رأى " آمدى و آن ، اول آمدن تو بود به آنجا . رفقاى تو پيش افتادند و تو در عقب ماندى تا آن‌كه به كنار جويبارى رسيدى كه آب نداشت . در آن وقت سواره‌اى بر اسب سفيد سوار بود در رسيد و نيزهء بلندى در دست داشت . چون او را ديدى ، ترسيدى از اين كه تو را برهنه كند . پس به تو گفت : مترس و به رفيقان خود ملحق شو كه ايشان در زير آن درخت انتظار تو را دارند . چون اين واقعه از سيّد شنيدم ، ملتفت آن گرديدم و ديدم همين‌طور بوده . گفت : دفعه دوم آن بود كه چون از دمشق با آن شيخ اندلسى كه استاد تو بود به عزم مصر بيرون آمدى و از قافله در عقب ماندى به‌طورى كه دستت از قافله بريد و مأيوس گرديدى و بسيار ترسيدى . پس سواره‌اى كه پيشانى و پاهاى اسبش سفيد بود و در دست خود نيزه‌اى داشت به تو برخورد و گفت : مترس . برو به آن دهى كه در سمت دست راست تو است و امشب را در آنجا بخواب و مذهب خود را به ايشان بگو و از ايشان تقيّه مكن ؛ زيرا اهل آن ده با اهالى دهاتى كه در سمت دمشق واقع شده ، مؤمن مخلصند و در دين و طريقهء على بن ابى طالب و ساير ائمه عليهم السّلام كه از ذريّه او هستند مىباشند . يابن فاضل ! آن سواره به آنچه گفتم تو را دلالت نكرد ؟ عرض كردم : چرا اى آقاى من . در آن ده رفتم و در نزد ايشان خوابيدم و مرا اكرام و اعزاز كردند و بدون تقيّه گفتند : ما در طريقهء على بن ابى طالب عليه السّلام و اولاد او هستيم . گفتم كه : اين مذهب را از كجا يافتيد . گفتند : ابو ذر غفّارى را وقتىكه عثمان از مدينه اخراج بلد كرده [ و ] روانه به سوى شام كرد و معاويه او را از شام به اين دهات فرستاد ، آبا و اجداد ما را به اين مذهب هدايت نمود و از بركات قدوم او ، اين مذهب در ميان ما باقى ماند و چون آن شب به صبح رسيد ، مرا به قافله رسانيدند به همراهى دو نفر از ايشان .