قم ، مرد بزّاز مؤمنى بود و او را شريكى بود كه از طايفه " مرجئه " بود . در اثناء معاملات ، جامهء نفيسى به دست ايشان آمد . آن مرد مؤمن گفت كه : اين جامه ، لايق مولاى من باشد .
آن مرد شريك گفت : مولاى تو را نمىشناسم ، لكن در باب جامه هرچه ميل دارى بكن .
پس آن مرد ، آن جامه را روانهء خدمت آن حضرت نمود . آن حضرت آن جامه را از طرف طول دو قسمت كرده ، نصف آنرا قبول نمود و نصف ديگر را برگردانيده فرموده بود كه : ما را به مال مرجئه حاجت نيست » « 1 » .
معجزه چهل و دوم : [ تو و آنكه اذن نخواست هردو داخل شويد ]
در " بحار " از كتاب " غيبت " روايت كرده كه " شلمغانى ابو جعفر مروزى " گفته كه :
« جعفر بن محمّد بن عمر با جماعتى به " عسكر " - كه قريهء امام على النقى و امام حسن عسكرى و مولد قائم عليهم السّلام بوده - رفتند و ايشان ايّام امام حسن عسكرى عليه السّلام را درك كرده بودند و در ميان ايشان " على بن احمد بن طنين " بود . آنگاه " جعفر بن محمّد بن عمر " در باب اذن دخول بر مقبره مطهره از براى زيارت [ نامهاى ] نوشت . " على بن احمد " گفت : نام مرا ننويس . پس من اذن نمىطلبم . نام او را ننوشت . جواب بيرون آمد : تو و آنكه اذن نخواست هردو داخل شويد » « 2 » .
معجزه چهل و سوم : [ رفع مرض ناسور ]
در همان كتاب از كتاب " خرائج و جرائح " و " ارشاد " به طريق مسند از " محمّد بن يوسف شاشى " روايت كردهاند كه او گفت : « ناسورى در مقعد من درآمد و آنرا به اطباء نمودم و مال بسيار در علاج آن خرج كردم و علاج نشد . تا آنكه رقعهاى در اين باب نوشتم و التماس دعا كردم . جواب بيرون آمد كه : خدا تو را لباس عافيت و صحّت بپوشانند و در دنيا و آخرت با ما گرداند . پس جمعهاى نگذشت كه صحّت يافتم و محل ناسور مانند كف دست ، هموار گرديد . آنرا به طبيبى نمودم . گفت : اين معالجه را غير از خدا كسى نكرده » « 3 » .
هامش
( 1 ) . مدينة المعاجز ، ج 5 ، ص 236 ، ح 111 ؛ الثاقب فى المناقب ، ص 600 ، ح 547 .
( 2 ) . بحار الانوار ، ج 51 ، ص 293 ، ح 2 ؛ غيبت شيخ طوسى ، ص 343 ، ح 293 .
( 3 ) . همان ، ح 14 ؛ الخرائج و الجرائح ، ج 2 ، ص 695 ، اعلام صاحب الزمان ، ح 9 ؛ ارشاد شيخ مفيد ، ص 352 .