آنكه به " عبكر " - كه مكانى است در اثناء راه - رسيدم و در آنجا ايستاده بودم از براى نماز .
ناگاه مردى كيسهء سر به مهرى آورده ، نزد من نهاد و برفت . چون از نماز فارغ شدم ، كيسه را برداشته ، گشودم . در آن رقعه ، شرح آنچه از براى آن بيرون آمده بودم مرقوم بود ، و برداشته و از " عبكر " برگشتم و به " عسكر " ديگر نرفتم » « 1 » .
معجزه سى و يكم : [ توقيع بيرون آمد به دعا از براى يكى از آنها و يكى : يا حمدان خدا تو را اجر بدهد ]
در همان كتاب از همان جناب گفته كه : « دو نفر در باب دو حمل كه داشتند ، نوشتند .
توقيع بيرون آمد به دعا از براى يكى از آنها ، و از براى ديگرى بيرون آمد كه : يا " حمدان " خدا تو را اجر بدهد . پس زن اين سقط كرد و زوجهء ديگر ، فرزندى بياورد » « 2 » .
معجزه سى و دوم : [ خبر از مرگ همسايه بد ]
همان جناب در همان كتاب روايت كرده از " محمّد بن احمد " كه گفت : « شكايت كردم از بعض همسايگان ، كه مرا اذيت مىكرد و از شرّ او مىترسيدم . پس توقيع بيرون آمد كه : به زودى كفايت كار او خواهد شد . فرداى آنروز خداوند بر من منّت گذاشت ، به آنكه آن مرد ، بمرد » « 3 » .
معجزه سى و سوم : [ جواب از مقصودى كه آن را ننوشته بود ]
از همان جناب در همان كتاب روايت كرده از " ابى محمّد ثمالى " كه گفت : « در باب دو مقصود ، [ نامهاى ] نوشتم و مقصود سوّمى داشتم ، كه با خود گفتم : شايد مكروه آن حضرت باشد . از اين جهت آنرا ننوشتم . پس توقيع بيرون آمد ، در باب هردو مقصود و در باب آن مقصود سوم ، كه آنرا ننوشته بودم » « 4 » .
معجزه سى و چهارم : [ خبر از ارتداد ]
از همان جناب در همان كتاب روايت شده كه : « بيرون آمد در باب " احمد بن عبد العزيز " توقيع كه او مرتد گرديده . پس بعد از يازده روز ديگر ، ارتداد او ظاهر گرديد » « 5 » .
هامش
( 1 ) . مدينة المعاجز ، ج 5 ، ص 217 ، ح 75 .
( 2 ) . همان ، ح 76 .
( 3 ) . همان ، ح 77 .
( 4 ) . همان ، ح 78 .
( 5 ) . همان ، ح 80 .