" شيخ مفيد " رحمه اللّه ، در كتاب " ارشاد " اين واقعه را روايت كرده و بعد از آن گفته كه اين مرد را طايفه شيعه از براى تقيه ، همدانى خطاب مىكردند و به اين نسبت او را مىشناختند « 1 » . و " شيخ طبرسى " در " اعلام الورى " نيز چنين گفته [ است ] « 2 » .
معجزهء هشتم : [ شهرى سمند كه اسب او بود با شمشير و كمربند او را به مولاى او بدهم ]
شيخ مذكور به سند خود از " بدر " - غلام " احمد بن حسن " - روايت كرده كه گفت : « من وارد بلاد جبل شدم و قائل به امامت نبودم ؛ لكن از روى فطرت و جبلّت ، ايشان را دوست مىداشتم . تا آنكه " يزيد بن عبد اللّه " وفات كرد و وصيت نمود كه " شهرى سمند " - كه اسب او بود - با شمشير و كمربند او را ، به مولاى او بدهم . و من خوف آن كردم كه اگر آنها را به " اذكوتين " ندهم مرا خفيف نمايد . پس آنها را نزد خود ، بدون اطلاع ديگرى ، به هفتصد دينار بر خود قيمت نموده ، به ذمّه گرفتم و اسب و شمشير و كمربند را به " اذكوتين " رد كردم . ناگاه مكتوبى از عراق به من رسيد كه آن هفتصد دينار را كه از باب قيمت اسب و شمشير و كمربند بر ذمهء تو داديم ، روانه كن » « 3 » .
معجزهء نهم : [ خبر از مردن فرزند ]
شيخ مذكور به سند خود روايت كرده از شخصى كه گفت : « از براى مولودى كه براى من تولد شد نوشتم و اذن خواستم كه او را در روز هفتم تطهير كنم ، ختنه نمايم و سر تراشم .
جواب آمد كه : نكن . پس در روز هفتم و هشتم آن مولود بمرد . بعد خبر موت را نوشتم .
جواب آمد كه : غير او و غير او متولد شود . اول را " احمد " و ديگرى را " جعفر " نام كنى .
پس متولد شدند ، چنانكه فرموده بود و من آمادهء حج شدم و مردم را وداع كرده ، ارادهء خروج داشتم . مكتوبى رسيد كه ما از اين سفر ، كراهت داريم . تو خود دانى . امر با خود تو باشد . از اين خبر به جهت فوت حج ، دلتنگ و مغموم گشته و حسب الحكم ترك كردم . پس مكتوبى رسيد كه دلتنگ و غمگين مشو زيرا كه در سال آينده حج خواهى كرد .
راوى گويد : چون سال آينده درآمد ، در باب حج اذن خواستم . اذن بيرون آمد .
هامش
( 1 ) . ارشاد شيخ مفيد ، ص 354 ، در معجزات امام دوازدهم .
( 2 ) . اعلام الورى ، ج 2 ، ص 213 ، باب اول ، فصل اوّل .
( 3 ) . كافى ، ج 1 ، ص 522 .