خواستم . جواب بيرون آمد كه : با ايشان بيرون مرو . از براى تو خيرى در بيرون رفتن با ايشان نيست . در كوفه اقامت كن . پس من بماندم ، تا قافله رفت و " حنظله " بر ايشان برخورد و اموال ايشان بگرفت . ديگر باره نوشتم و از راه آب اذن خواستم . جواب بيرون نيامد . پس سؤال از حال كشتيها كه در آن سال بيرون رفته بود كردم . هيچيك سالم نرفته بود . گروهى از اهل هند كه آنها را " بوارح " مىگفتند ، برايشان بيرون آمده قطع طريق نموده بود .
پس روانه " عسكر " - يعنى " سامرّه " - شدم و خود را به كسى نشناسانيدم و با احدى تكلم نكردم و بعد از زيارت در مسجد مشغول نماز شدم . ناگاه خادمى آمد و گفت برخيز .
گفتم : كجا برويم ؟ گفت : به منزل برويم . گفتم : من كيستم . شايد غير مرا مأمورى ببرى ؟
گفت : نه ، بلكه مرا به سوى تو فرستادهاند نه غير تو ، و تو " على بن حسين " رسول " جعفر بن ابراهيم " هستى . پس مرا با خود برد در خانه " حسين بن احمد " . بعد از آن ، با او به طريق نجوى تكلم نمود كه من ندانستم چه گفت . پس از آن ، از براى من بياورد آنچه به آن حاجت داشتم و سه روز نزد او بودم و از او در باب زيارت از داخل خانه ، اذن حاصل نمودم و در شب زيارت كردم » « 1 » .
معجزهء ششم : [ نيامدن جواب عريضهى مردى كه به مذهب قرامطه ميل داشت ]
آنكه شيخ مذكور از " حسن بن فضل بن زيد يمانى " روايت كرده كه گفت : " پدر من به خط خود ، عريضهاى عرض نمود . جواب آن بيرون آمد . پس به خط من ، عريضهاى عرض كرد . جواب آن بيرون آمد . بعد از آن به خط مردى از فقهاء اصحاب ما عريضهاى عرض كرد . جواب آن بيرون نيامد . چون نظر كرديم ، دانسته شد كه آن مرد ، ميل به مذهب قرامطه - كه طائفهاى از اسماعيليه و ملاحده مىباشند - نموده و علّت بيرون نيامدن جواب ، اين بوده است .
" حسن بن فضل " گويد : بعد از آن به زيارت طوس رفتم و با خود عهد كردم كه تا آنكه حجّتى نبينم و مقصودم حاصل نگردد ، بيرون نيايم . در اثناى وقوف ، خوف كردم كه مبادا طول وقوف ، باعث آن شود كه حجم ، فوت گردد ؛ از اين جهت دلتنگ گرديدم تا آنكه
هامش
( 1 ) . كافى ، ج 1 ، ص 519 و 520 .