تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 293

مساهمون:

ص٢٩٣
رفيق شده بودم كه با او هم‌محمل شوم در راه مكه . چون داخل بغداد شدم ، منصرف گرديدم و استقاله نمودم . بعد از آن در طلب عديل برآمدم . ناگاه " ابن وجنا " مرا ملاقات نمود - بعد از آن‌كه به نزد او رفته بودم و از او خواهش اين كرده بودم كه از براى من هم كرايه [ شود و من ] عديل او شوم و او را كاره ديدم - و گفت كه : من در طلب تو بودم . زيرا كه به من گفته شده كه با تو مصاحبت كنم و معاشرت نيكو نمايم و از براى تو عديل نمايم و شتر كرايه كنم » « 1 » .

معجزهء هفتم : [ اهل بغداد و تحصيل مال امام از شخصى كه آن را نميداد ]

آن‌كه شيخ مذكور از " على بن محمّد " از " محمّد بن صالح " روايت كرده كه گفت : « وقتى كه پدرم بمرد و امر وكالت با من شد ، از براى پدرم از مال حضرت حجّت عليه السّلام ، چند فقره حواله و برات بود بر مردم . پس به آن حضرت در اين باب نوشتم . جواب آمد كه : مطالبه كن . من حسب الحكم ، از جمعى از ايشان مطالبه كرده گرفتم ، و باقى ماند يك نفر از ايشان كه به او چهارصد دينار برات بود . پس نزد او رفته مطالبه كردم مماطله [ - معطل ] نمود و پسر او به من استخفاف كرد و مرا سفيه شمرد . من شكايت او را به پدرش كردم [ پدرش گفت : مگرچه شده ؟ من ريش ] و پاى او را گرفته ، او را در وسط دار آوردم و لگد بسيار بر او بزدم . پس پسر او از خانه بيرون رفت و به اهل بغداد استغاثه نمود و گفت كه : اين مرد قمى رافضى ، پدرم را كشت . پس اهل بغداد بر من اجتماع كردند . چون [ اين ] بديدم ، بر اسب خود سوار شدم و گفتم : خوب مىكنيد [ اى ] اهل بغداد ! ميل مىنماييد به ظالم بر ضرر مردى غريب و مظلوم ! من مردى هستم از اهل همدان و اهل سنّت و اين مرد مرا به اهل قم و اهل رفض نسبت مىدهد كه مال مرا بخورد و حقّ مرا ببرد . چون اهل بغداد اين سخن بشنيدند ، سوى آن مرد [ رو ] آوردند و اراده كردند كه داخل دكان او شوند و غارت كنند . صاحب برات چون اين بديد ، به نزد من آمده ، التماس نموده و به طلاق و عتاق ، قسم خورد كه مال مرا رد نمايد . من آن جماعت را از دكان او بيرون كردم » « 2 » .
هامش
( 1 ) . كافى ، ج 1 ، ص 520 و 521 . ( 2 ) . همان ، ص 521 - 522 .