معجزهء دوم : [ قطع وظايف از منكرين حضرت حجت ]
آنكه " ثقة الاسلام شيخ محمّد بن يعقوب كلينى " از " فضل خزاز مداينى " روايت كرده كه : « قومى از اهل مدينه كه از طالبين بودند و در زمان حضرت عسكرى عليه السّلام قائل به امامت او بودند و وظايف از آن حضرت به ايشان مىرسيد بعد از آن بزرگوار ، جمعى از ايشان انكار ولادت حضرت حجّت را نمودند و جمعى اقرار كردند و آن وظايف در حقّ ارباب اقرار ، كماكان برقرار ماند و به ايشان مىرسيد و از عامهء منكرين منقطع گرديد » « 1 » .
معجزهء سوم : [ خبر از زنده ماندن فرزند ]
آنكه شيخ مذكور از " قاسم بن علا " روايت كرده كه گفت : « از براى من چند پسر متولد شد و در باب هريك نوشتم و خواهش كردم و جواب بيرون نيامد و جميع آنها بمردند ، تا آنكه فرزندم " حسن " متولد شد . در باب او نوشته ، سؤال دعا كردم . جواب آمد كه : مىماند و الحمد للّه » « 2 » .
معجزهء چهارم : [ اذن سفر ]
شيخ مذكور روايت كرده از " ابى عبد اللّه بن صالح " كه گفت : « سالى از سالها در بغداد بودم . در باب بيرون آمدن از بغداد اذن خواستم و اذن بيرون نيامد ، تا آنكه بيست و دو روز ديگر توقف كردم و قافله به سوى نهروان رفته بود . ناگاه اذن بيرون آمد كه روز چهارشنبه بيرون روم ، با سلامتى ، پس من حسب الامر بيرون رفتم و از رسيدن به قافله مأيوس بودم ؛ تا آنكه وارد نهروان شدم . قافله را در آنجا مقيم ديدم . اين قدر توقف نمودم ، كه شتران خود را علف داده ، پس به قافله ملحق شده ، بدون توقف روانه گرديدم و چون دعاى سلامتى نمود ، اصلا مكروهى در آن سفر نديدم » « 3 » .
معجزهء پنجم : [ با اين كاروان نرو از براى تو خيرى در بيرون رفتن با ايشان نيست ]
آنكه شيخ مذكور از " على بن حسين يمانى " روايت كرده كه گفت : « در بغداد بودم .
قافله يمن بيرون مىرفت و من هم با آنها اراده بيرون رفتن داشتم . در اين باب نوشتم و اذن
هامش
( 1 ) . كافى ، ج 1 ، ص 515 و 519 .
( 2 ) . همان ، ص 519 .
( 3 ) . همان .