خانه و سرداب را گرفتند كه بيرون نرود و بزرگ لشكر منتظر آن بود كه جميع لشكر داخل خانه شوند و امر به گرفتن آن حضرت كند و او را دستگير نمايند . ناگاه آن حضرت از سرداب بيرون آمد بهطورى كه جميع لشكر او را بديدند . از ميان ايشان گذشت و از پيش روى آن بزرگ ، عبور كرد و برفت تا آنكه از نظر ايشان غايب گرديد . بعد از آن ، بزرگ [ لشكر ] امر كرد كه به سرداب فرود آيند و او را بگيرند . گفتند : مگر آنكه مىگويى او نبود كه از سرداب بيرون آمد و از پيش تو برفت و در باب او امرى نكردى ؟ گفت : من او را نديدم . لكن شما كه او را ديديد چرا گذاشتيد كه برفت ؟
گفتند : ما گمان داشتيم كه او را مىبينى و مصلحت در گرفتن نمىدانى لهذا امر به گرفتن نفرمايى ، و هرگاه ما بدون امر تو او را بگيريم مؤاخذه فرمايى . از اين جهت متعرض او نشديم تا آنكه برفت » « 1 » .
سى و نهم ، مردى است كه اذن به ذكر نام خود نداده
و در " بحار " از كتاب " النجوم " نقل كرده كه « در زمان خود جماعتى را ديديم كه مىگفتند : ما مهدى عليه السّلام را ديدهايم ؛ و در ميان ايشان كسانى بودند كه از آن حضرت پارهاى رقعهجات و مراسلهجات - كه به آن حضرت عرض شده بود - اخذ نموده بودند ، و از جمله حكايات ايشان قصهاى است كه صدق آن بر من معلوم شد و ناقل مرا اذن به ذكر نام خود نداد و آن ، اين است كه او گفت : از خدا خواستم كه او - [ مهدى عليه السّلام ] - را ببينم . پس در خواب [ به من گفته شد كه ] آن حضرت را در فلان وقت مشاهده خواهم كرد . در همان وقت به مشهد كاظمين عليهما السّلام رفتم و در آن مكان شريف بودم . ناگاه صدايى شنيدم كه صاحب آن صدا ، حضرت امام محمّد تقى عليه السّلام را زيارت مىكرد و من صاحب آن صدا را قبل از آن مىشناختم و نمىدانستم كه آن بزرگوار است . پس او را شناختم و نخواستم كه يكباره به نزد وى روم . بلكه داخل حرم شده ، به سمت پائين پاى موسى بن جعفر عليه السّلام ايستادم . ناگاه آن شخص را - كه او را " مهدى " اعتقاد كردم - با يك نفر ديگر - كه همراه او از حرم بيرون رفت - ديدم لكن مهابت و رعايت ادب مانع شده ، از او چيزى نپرسيدم » « 2 » .
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 52 ، ص 52 و 53 ؛ الخرائج و الحرائج ، ج 1 ، ص 460 و ج 2 ، ص 942 .
( 2 ) . همان ، ج 52 ، ص 53 .