بعد از آن با " ابو المناقب " پسر " عمر بن حمزه " ملاقات كردم و در باب حكايت پدرش گفتگو مىكردم . در اثناء ، ذكر وفات پدرش را گفت كه يك شب از شبها ، در آخر شب نزد پدرم نشسته بودم در وقتى كه پدرم مريض بود ، و در همان مرض بمرد . و در آنوقت ، مرضش در اشتداد بود و قوتش رفته و صدايش ضعيف شده ، و درهاى خانه بسته بود .
ناگاه مردى در نزد ما حاضر گرديد كه از مهابت او بترسيديم و بر خود بلرزيديم و از دخول او از درهاى بسته متعجب گرديديم ، و اين حالت ، ما را غافل كرده از اينكه از كيفيت دخول او از درهاى بسته سؤال كنيم .
پس در نزد پدرم بنشست و با او مشغول مكالمه گرديد تا زمانى طويل ، و پدرم گريه مىنمود . بعد از آن برخواست ، از نظر ما غايب گرديد . پدرم قدرى با سنگينى حركت نمود .
پس به جانب من نگريست و گفت : مرا بنشانيد . پس او را نشانيديم . چشمهايش را باز نمود و گفت : كجا رفت آنكسى كه در نزد من بود ؟ گفتيم : از آن راه كه آمده بود ، برفت . گفت :
بگرديد شايد او را بيابيد .
در اطراف خانه گردش كرديم . درها را بسته يافتيم و اصلا اثرى از آن شخص نيافتيم .
برگرديده ، پدرم را از درهاى بسته و نيافتن او خبر داديم . پس ، از او پرسيديم كه او چه كسى بود ؟ گفت : مولاى ما صاحب الامر عليه السّلام بود . پس از آن ، مرض او شدّت نموده و دار فانى را وداع نمود » « 1 » .
مؤلف گويد : كسانىكه در غيبت صغرى به شرف خدمت آن بزرگوار فايز شدهاند ، بسيارند و اين جماعت چهل نفر كه ذكر كرديم ، بسيارى از آنها هم با بسيارى بودهاند .
مثل آنكه در نماز حضرت عسكرى عليه السّلام او را ديده ، كه ساير حضار هم با او در رؤيت شريك بودند ؛ و مثل آنكه در لشكر معتضد بوده ، كه جميع لشكر ديدهاند ؛ و مثل آنكه در طواف ديده ، كه ساير طائفين هم بودهاند و هكذا . و بهعلاوهء اينها ، جماعت وكلاء و اشخاصى كه در ذكر معجزات جاريه به دست وكلاء دانسته شد ، همگى به شرف اين نعمت فايز گرديدهاند ؛ و زمان تاريخ رؤيت بعضى از اين جماعت ، اگرچه مجهول است - و
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 52 ، ص 55 و 56 ؛ تنبيه الخواطر ، ج 2 ، ص 303 - 305 .