سعد گويد كه : چون نظرم بر جمال باكمال حضرت عسكرى عليه السّلام افتاد كه نور روى او مرا فروگرفت ، او را تشبيه نكردم مگر به ماه شب چهارده و بر زانوى مبارك او پسرى بود مانند " مشترى " در خلقت و منظر ، و بر سر آن پسر مبارك فرقى بود ميان دو حلقه مو مانند الفى كه در ميان دو واو واقع شود ، و پيش روى مولاى ما انارى بود از طلا ، كه مىدرخشيد به سبب نقشهاى بديع كه در آن بود و ميان دانههاى جواهرى كه بر آن سوار كرده بودند ، و آن انار را بعض بزرگان بصره از براى آن بزرگوار هديه داده بودند ، و در دست آن حضرت قلمى بود كه چيزى مىنوشت ، و وقتى كه ارادهء نوشتن مىنمود آن كودك - چنانكه عادت اطفال مىباشد - انگشتان آن حضرت را مىگرفت و مانع نوشتن آن حضرت مىگرديد .
لهذا آن حضرت آن انار را مىگردانيد و او را مشغول مىنمودم تا مانع نگردد . پس ما بر آن جناب سلام كرده ، در جواب ملاطفت فرموده ، اشاره به نشستن نمود تا آنكه از نوشتن فارغ گرديد . پس " احمد بن اسحاق " انبان را از زير كساء بيرون آورده ، پيش روى آن حضرت گذاشت ، و آن حضرت به آن كودك متوجّه گرديد [ و ] فرمود كه : اى فرزند ، مهر هديههاى شيعيان و موالى خود را بردار از اين كيسهها . آن كودك عرض كرد كه : اى مولاى من ! آيا جايز است كه دست پاك خود را به سوى مالهاى هديههاى نجس و مالهاى بد اصل نجس و هديههاى بد دراز كنم كه حلال آن به حرام داخل شده ؟
پس آن حضرت فرمود كه : يا " احمد بن اسحاق " ! بيرون آور آنچه را كه در انبان مىباشد تا آنكه فرزندم حلال آنرا از حرام جدا كند . پس اوّل كيسه را كه " احمد بن اسحاق " بيرون آورد ، آن طفل فرمود كه : اين مال پسر فلان باشد كه در فلان محلّهء قم ساكن است و در آن شصت و دو دينار مىباشد از قيمت حجرهاى كه آنرا فروخته و از پدرش به وارث رسيده بود چهل و پنج دينار مىباشد ، و از قيمت نه جامه كه فروخته بود چهارده دينار مىباشد ، و سه دينار آن از كرايهء دكانهاى او مىباشد .
آن حضرت فرمود : راست گفتى اى فرزند ! بنما به اين مرد كه حرام اينها كدام است ؟
آن طفل به احمد گفت : جويا شو آن دينارى را كه سكّهء رى در آن باشد و تاريخ آن فلان سال باشد و نقش يك طرف آن محو شده ، و آن تكّه طلا را كه بريدهاند و وزن آن ربع دينار است ، و سبب حرمت آن اين است كه صاحب اين دينارها در سال فلان و ماه فلان به
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 238
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٢٣٨