فرمود : يا " كامل بن ابراهيم " ! چون آن بديدم اندامم بلرزيد و ملهم شده عرض كردم : لبيك يا سيّدى ! فرمود : آمدهاى به نزد ولى و حجّت و باب خدا كه سؤال نمايى آيا داخل بهشت مىشود غير كسانىكه شناختهاند آنچه تو شناختهاى و مىگويند آنچه تو مىگويى ؟ گفتم :
آرى ، به خدا قسم . فرمود : اگر چنين باشد كسانىكه داخل بهشت شوند قليل باشند . و اللّه داخل بهشت شوند گروهى كه ايشان را حقيّه گويند .
گفتم : آقاى من ايشان چهكسانى هستند ؟ فرمود : ايشان گروهى باشند كه به سبب محبّتى كه به على عليه السّلام دارند ، قسم به حقّ او مىخورند و حال آنكه فضل او را و حقّ او را ندانند كه چه باشد . بعد از آن ساكت گرديد آن كودك صلوات اللّه عليه . پس از آن ، دوباره فرمود كه : آمدهاى بپرسى از ولىّ خدا از مقاله مفوّضه ؟ ايشان دروغ مىگويند ؛ يعنى در باب اعتقادى كه در حقّ ما جماعت ائمه دارند كه خداوند همهء كارهاى خود را از خلق كردن و روزى دادن و غير ذلك به ما واگذار فرموده ، بلكه قلوب ما ظرفيّت مشيّت خدا باشد . پس هرگاه بخواهد چيزى را ، ما هم آنچيز را بخواهيم ؛ زيرا خدا مىگويد :
وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ
« 1 » . راوى گويد : بعد از اين كلام ، آن پرده به حالت خود برگرديد و هرقدر خواستم كه آنرا بردارم و ديگرباره آن كودك را مشاهده كنم نتوانستم . پس حضرت عسكرى عليه السّلام تبسّم كرده متوجّه من شده ، فرمودند : يا " كامل " ! ديگر چرا نشستهاى ؟ به درستى كه خبر داد تو را به حاجت تو حجّت بعد از من . پس من برخواسته بيرون رفتم . ديگر بعد از آن ، آن كودك را نديدم » .
" ابو نعيم " گويد : من از براى تحقيق اين خبر ، " كامل " را ديدم و همين تفصيل را از او شنيدم « 2 » . و " شيخ ابو جعفر ، محمّد بن جرير طبرى " هم در كتاب خود اين خبر را از " كامل " به سند خود روايت كرده است « 3 » .
چهارم : از ايشان " سعد بن عبد اللّه قمى " است .
چنانكه ابن بابويه و محمّد بن جرير طبرى و ديگران به اسانيد معتبره خود از " سعد بن عبد اللّه بن ابى خلف « 4 » قمى " روايت
هامش
( 1 ) . سوره دهر ، آيه 30 .
( 2 ) . غيبت شيخ طوسى ، ص 246 و 247 ؛ مدينة المعاجز ، ص 167 و 168 .
( 3 ) . دلائل الامامه ، ص 505 و 506 ، ح ش 491 .
( 4 ) . در نسخه كمال الدين [ بن ابى خلف ] موجود نيست .