فرود آيد به جز وصل تو هيهات * سر شوريده سوداى تو دارد
دلم كى باز ماند ، چون به پرواز * هواى قاف عنقاى تو دارد
چو مرغى مىطپم بر حاصل هجر * كه جانم عشق درياى تو دارد
دل و جان را كنم مأواى آن كو * دل و جان بهر مأواى تو دارد
نهم در پاى آن شوريده سر ، كو * سر شوريده در پاى تو دارد
فدايت چون كنم ، بپذير جانا * چرا كين سر تمناى تو دارد
چگونه تن زند از گفتگويت * چو در سر فيض هيهاى تو دارد
گر خون دل از ديده روان شد ، شده باشد * رازى كه نهان بود عيان شد ، شده باشد
گر پرده برافتاد ز عشاق ، برافتد * ور حسن تو مشهور جهان شد ، شده باشد
دين و دل و عقلم همه شد در سر كارت * جان نيز اگر بر سر آن شد ، شده باشد
هر كو گل رخسار تو يك بار ببيند * گر جامه در آن نعرهزنان شد ، شده باشد
چون رخش تجلى به جهانى به جهان تو * عقل از سر نظارگيان شد ، شده باشد
در ديده عشاق عيانى تو چه خورشيد * رويت وگر از اغيار نهان شد ، شده باشد
آئى چو بر فيض نماند اثر وى * تو شاد بمان او ز ميان شد ، شده باشد
گر يار به ما رخ ننمايد چه توان كرد ؟ * زان روى نقاب ار نگشايد ، چه توان كرد ؟
پنهان ز نظرها اگر آيد به تماشا * در ديده دل از ما بزدايد ، چه توان كرد ؟
آن حسن و جمالى كه نگنجد به عبارت * اين ديده مر آن را چو نشايد ، چه توان كرد ؟
در ديدهء عشاق چو خورشيد عيانست * گر در نظر غير نيايد ، چه توان كرد ؟
چون روى نمايد دل و دين را بربايد * يك لحظه ، و ليكن چو نيايد ، چه توان كرد ؟
آيد بر اين خسته دمى چون به عيادت * عمرم اگر آن دم به سر آيد ، چه توان كرد ؟
اى فيض گرت يار نخواهد چه توان گفت * ور خواهد و رخ مىننمايد ، چه توان كرد ؟