گفتمش : دل بر آتش تو كباب * گفت : جانها زماست در تب و تاب
گفتمش : اضطراب دلها چيست ؟ * گفت : آرام سينههاى كباب
گفتمش : اشك راه خوابم بست * گفت : كى بود عاشقان را خواب
گفتمش : بهر عاشقان چه كنى ؟ * گفت : برگيرم از جمال نقاب
گفتمش : پردهء جمال تو چيست ؟ * گفت : بگذر ز خويشتن ، درياب
گفتمش : تاب آن جمالم نيست ؟ * گفت : چون بى تو گردى ، آرى تاب
گفتمش : باده لب لعلت * گفت : از حسرتش توان شد آب !
گفتمش : تشنه وصال توأم * گفت : زين مى كسى نشد سيرآب
گفتمش : جان و دل فدا كردم * گفت : آرى چنين كنند احباب
گفتمش : مرد « فيض » در غم تو * گفت : طوبى له و حسن مآب
جز او كه را دارى ؟
در دل و جان من چو جا دارى * روى از من نهان چرا دارى
آن كه دل در تو بسته پيوسته * تا به كى از خودت جدا دارى
همه شب بر در تو مىنالم * تو نگوئى چه مدعا دارى
نااميدم نكن ز خود جانا * به اميدى كه از خدا دارى
آشنائى به جز تو نيست مرا * تو به جز من بس آشنا دارى
چون توئى اصل خرمى و طرب * در غم و محنتم چرا دارى
مس خود مىزنم به اكسيرت * كه تو از حسن كيميا دارى
سوخت جانم از آتش دورى * بىدلى را چنين روا دارى
دشمنان را به عيش خرم و شاد * دوست را در غم و بلا دارى
هرچه او با تو مىكند نيكوست * فيض آخر جز او كه را دارى ؟