تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شوق مهدى ( فارسى ) — صفحة 88

مساهمون:

ص٨٨
نيست خوشى در اين سرا ، نيست به جز غم و عنا * عيش در اين سرا مجو ، عيش در آن سرا طلب
راحت و امن و عافيت ، گر طلبى درين جهان * زهد و قنوع پيشه كن ، مملكت رضا طلب
هست طلب به حق سبب ، گر بسزا بود طلب * هرچه طلب كنى چو « فيض » ياوه مگو بجا طلب

اتحاد و همبستگى

بيا تا مونس هم يار هم غمخوار هم باشيم * انيس جان غم فرسودهء بيمار هم باشيم
شب آيد شمع هم گرديم و بهر يكدگر سوزيم * شود چون روز ، دست و پاى هم در كار هم باشيم
دواى هم ، شفاى هم ، براى هم ، فداى هم * دل هم ، جان هم ، جانان هم ، دلدار هم باشيم
بهم يكتن شويم و يكدل و يكرنگ و يك پيشه * سرى در كار هم آريم و دوش بار هم باشيم
جدائى را نباشد زهره‌اى تا در ميان آيد * بهم آريم سر ، بر گرد هم پرگار هم باشيم
حيات يكدگر باشيم و بهر يكدگر ميريم * گهى خندان ز هم گه خسته و افكار هم باشيم
شويم از نغمه سازى عندليب غم سراى هم * برنگ و بوى يكديگر شده ، گلزار هم باشيم
به جمعيت پناه آريم از باد پريشانى * اگر غفلت كند آهنگ ما ، هشيار هم باشيم
براى ديده‌بانى خواب را بر خويشتن بنديم * ز بهر پاسبانى ديدهء بيدار هم باشيم
جمال يكدگر گرديم و عيب يكدگر پوشيم * قبا و جبه و پيراهن و دستار هم باشيم
غم هم ، شادى هم ، دين هم ، دنياى هم گرديم * بلاى يكدگر را چاره و ناچار هم باشيم
بلا گردان هم گرديده ، گرد يكدگر گرديم * شده قربان هم از جان و منت‌دار هم باشيم
يكى گرديم در گفتار و در كردار و در رفتار * زبان و دست و پا ، يك كرده خدمتكار هم باشيم
نمىبينم به جز تو همدمى اى فيض در عالم * بيا دمساز هم گنجينهء اسرار هم باشيم