سوم
قول شاذّ و نادرى در مقابل دو قول قبل است كه مىگويد : موضوع له اسم جنس ، نه نفس معنا است و نه ماهيّت مطلقه ، بلكه فرد منتشر و مردّد است ، و ازاينجهت مانند نكره مىباشد ( مثلا « جاء رجل » نشان مىدهد كه يك مرد آمده است نه جنس آن ) .
و ذلك لوضوح . . . « 1 »
مصنّف در مقام اختيار قول اوّل ، و ردّ قول دوم ( نظر مشهور ) مىگويد :
اگر مبناى مشهور را بپذيريم كه موضوع له اسم جنس ، ماهيّت لا به شرط قسمى يعنى طبيعت مطلقه است ( بهطورىكه اطلاق ، جزء معنا باشد ) نبايد اطلاق حقيقى آن بر فرد و شخص واحد جايز باشد و مثلا نبايد طبيعت « انسان » بر فرد واحدى از اين طبيعت صدق كند ، زيرا افراد و اشخاص اين طبيعت ، اطلاق و ارسال ندارند . در نتيجه اطلاق ماهيّت بر افرادش صحيح نخواهد بود ، مگر به نحو مجاز ، يعنى مثلا گفته شود كه موضوع له « انسان » طبيعت مرسله است ، ولى با تجريد از اين قيد و كنار گذاشتن معناى ارسال ، مجازا بر افرادش صادق است .
و حال آنكه ماهيّت بر افرادش ، بدون هيچ تجوّزى ، صدق مىكنند .
و به بيان ديگر : اگر گفته شود كه موضوع له اسماء اجناس ، طبيعت مشروط به لا بشرطيّت قسمى است ، خواهيم گفت كه اين يك مفهوم كلّى عقلى است كه جايگاهش فقط در ذهن است ( زيرا در خارج يا ماهيّت به شرط شىء است و يا ماهيّت به شرط لا ) بنابراين لازمهاش آن است كه اطلاق اين اسماء فقط در ذهن باشد و بر افراد خارجىاش صدق نكند . زيرا محمول وقتى بر موضوع حمل مىشود كه به حسب وجود خارجى ،
هامش
( 1 ) . مصنّف براى نظر خودش ، يك دليل آورده است و عبارت « مع بداهة . . . » كه در ادامه مىآيد ، در واقع تتمّهء همين دليل است و دليل مستقلّى به شمار نمىآيد ( بر خلاف برخى از شارحين كه آن را دليل مستقلّ دانستهاند ) .