تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح كفاية الأصول — صفحة 330

مساهمون:

ص٣٣٠
ديگر : تبادر ، هم اصل لزوم را مىفهماند و هم نوع لزوم را ، يعنى از جملهء شرطيّه ، « لزوم ترتّبى علّى انحصارى » به ذهن تبادر پيدا مىكند و لذا جملهء شرطيّه ، داراى مفهوم خواهد بود ( زيرا وقتى شرط ، علّت منحصرهء جزاء باشد ، با وجود شرط ، جزاء هست و با انتفاى شرط ، جزاء نيز منتفى مىشود ، و اين معناى مفهوم است . ) ردّ ادّعا - مصنّف در ردّ اين ادّعا ( ادّعاى انصراف و تبادر لزوم علّى انحصارى از جملهء شرطيّه ) مىگويد : در موارد زيادى از استعمالات جملهء شرطيّه ، لزوم هست بدون اينكه علّيّتى باشد ، تا چه رسد به اينكه علّيّت منحصره باشد ، مانند : « كلّما كان النهار موجودا ، كان الضوء موجودا » كه در اين مثال ، مقدّم و تالى ، علّت و معلول يكديگر نيستند ، بلكه هر دو معلول علّت ثالثه ( كه وجود خورشيد است ) مىباشند . و لذا اثبات چنين ادّعايى كه از جملهء شرطيّه ، علّيّت منحصره تبادر مىكند ، برعهدهء مدّعى آن است ! ! كيف و لا يرى . . . مصنّف بعد از ردّ ادّعاى انصراف مذكور ، دو شاهد ذكر مىكند كه جملهء شرطيّه بر مفهوم ( يا همان انصراف و تبادر لزوم علّى انحصارى ، از جملهء شرطيّه ) دلالت ندارد .

شاهد اوّل اگر متبادر از جملهء شرطيّه ، لزوم ترتّبى علّى انحصارى باشد ،

معنايش آن است كه موضوع له جملهء شرطيّه ، « لزوم ترتّبى علّى انحصارى » است ، و در نتيجه لازم مىآيد كه استعمال جملهء شرطيّه در مواردى كه فقط « لزوم » است ( بدون علّيّت ) يا « لزوم علّى » است ( بدون انحصار ) ، مجاز باشد ، زيرا فرض شده كه متبادر ، لزوم ترتّبى علّى انحصارى است و تبادر نيز علامت حقيقت ، و عدم تبادر ، علامت مجاز است و لذا وقتى اين معنا تبادر مىكند ، لازمه‌اش آن است كه جملهء شرطيّه فقط در لزوم علّى انحصارى حقيقت باشد . و حال آنكه استعمال جملهء شرطيّه در مطلق موارد و محورهايى كه « لزوم » هست ،