بود كه استعداد بقاى متيقّن احراز شود ؛ زيرا در اينجا ، يقين به منزلهء پلى است براى رسيدن به متيقّن و آينهاى است براى نشان دادن آن .
و اگر متيقّن استعداد بقاء نداشته باشد ، اصلا « لا ينقض » مفهومى نخواهد داشت ؛ چون خودش منتقض است . همچنين گفته شد كه در صورت شك در استعداد بقاى متيقّن ، نمىتوان به عموم « لا ينقض اليقين بالشك ابدا » تمسّك كرد ؛ چرا كه تمسّك به عموم عام است در شبهات مصداقيه خود عام كه احدى آن را نمىپذيرد و تمسّك به أصالة العموم تنها در صورتى امكانپذير است كه مصداقيّت فرد از براى عام محرز شده باشد ؛ در حالى كه در اينجا مشخص نيست كه اين فرد آيا استعداد بقاء دارد كه تحت شمول « لا ينقض » قرار گيرد يا نه ؟
بنابراين ، ما نيز قائل به تفصيل شده و در صورت شك در مقتضى و يا شك در استعداد بقاء ، استصحاب را جارى نمىدانيم .
طرح اشكال مقدّر توسط مرحوم آخوند ( ره )
سپس مرحوم آخوند ( ره ) ، اشكال مقدّرى را مطرح مىكند كه محتواى آن در سخنان مرحوم شيخ انصارى ( ره ) وجود دارد كه استصحاب را در صورت شك در رافع حجّت مىداند نه شك در مقتضى ، و آن اينكه ؛ درست است كه إسناد نقض به يقين به خاطر مبرم و مستحكم بودن يقين و ضدّيت نقض با اين امر مستحكم ، مىباشد ؛ لكن خود يقين كه قابليت انتقاض را ندارد .
براى روشن شدن اشكال مستشكل به مرحوم آخوند ( ره ) ، توضيحاتى را بيان مىكنيم :
در تعريف علم و يقين گفته مىشود كه « العلم عبارة عن الصّورة الذّهنية التّصديقيّة الّتي تحكي عن النسبة الخارجية . »
در واقع ، يقين از امور تكوينيه و جزو صفات نفسانيه حقيقيه ذات اضافه « 1 » بوده كه بر نفس عارض مىشود . لذا براى جريان استصحاب ، نمىتوان در اينجا نقض را به يقين إسناد حقيقى داد ؛ چرا كه از دو حالت خارج نيست :
1 . يا ؛ يقين موجود هست كه در اين صورت ، « نقض نكن » تحصيل حاصل خواهد بود .
2 . يا ؛ يقين از بين رفته است كه در اين صورت ، « نقض نكن » اعادهء معدوم است كه محال است .
هامش
( 1 ) - يعنى در خارج ، متعلّق دارد .