گاهى مادهء نقض ملاك است و گاهى هيئت لا تنقض .
اوّل - بررسى مادّهء نقض
ما مىپذيريم كه نقض به خود يقين بما هو يقين ، حقيقتا برنمىگردد . چرا كه اگر نفس انسان به صفت يقين متلبّس شد ، اين صفت و ساير چيزهايى كه بر نفس عارض مىشوند ، عند التحقيق الدّقيق عين خود نفس مىشوند و نه جداى از آن ، و از آنجايى كه نفس انسان در عالم عين است ، در نتيجه زوال يا بقاى صفات آن تابع مبادى تكوينى خود مىباشد و با تعبّد و با امر و نهى هم نمىتوان در امور تكوينى تصرف كرد ؛ لكن إسناد نقض به خود يقين ، به اعتبار اين است كه از نظر عرف عقلاء ، متعلّق يقين و متعلّق شك ذاتا با هم متحد هستند . « 1 » و لو آنكه از حيث زمان متعدّد باشند و لذا فرقى نمىكند كه متعلّق يقين ( متيقّن ) ، اقتضاى بقاء داشته باشد يا نداشته باشد ؛ چرا كه در اينجا ديگر به متيقّن نظر نمىشود بلكه خود يقين مورد لحاظ قرار مىگيرد . هم همچنين وقتى كه اسناد نقض به نفس يقين به اعتبار لحاظ وحدت ذاتى متعلّق يقين و شك صحيح باشد ، ديگر لزومى ندارد كه بگوييم كه اگر متيقّن اقتضاى بقاء را داشت ، به انتقاض اقرب ( نزديكتر ) بوده و به قاعدهء « اذا تعذّرت الحقيقه فاقرب المجازات » تمسّك كنيم ؛ چون اين كار در صورتى درست است كه بخواهيم همچون شيخ انصارى ( ره ) كه إسناد نقض به خود يقين را محال مىدانست و قائل به تعذّر حقيقت مىشد ، ناچارا مجاز در كلمه را بپذيريم و « لا تنقض » را به اقرب المجازات كه همان متيقّن است نسبت دهيم . البته قبلا هم گفته شد كه متيقّن ، در صورتى اقرب المجازات است كه استعداد بقاى آن و مقتضى آن احراز شود و شك در وجود رافع باشد .
در حالى كه در اينجا ، ما به سراغ عرف مىرويم نه به سراغ اعتبارات دقيق عقلى ؛ چون در آن صورت بايد بگوييم كه از آنجايى كه « يقين بما هو يقين » جزو امور تكوينى و از صفات نفسانيه حقيقيهء ذات اضافه است ، پس لا يعقل است كه مورد نقض واقع شود و ناچار مىشويم كه متعلّق يقين ( متيقّن ) را لحاظ كنيم . اينها همه مربوط به دقايق عقلى است .
در حالى كه عرف عقلاء ، در اين گونه موارد به اعتبار اينكه متعلّق يقين و شك ( يعنى متيقّن و مشكوك ) ذاتا يكى هستند ( مثل وضو ) و در يقين هم استمرار و استحكام وجود دارد ، « لا تنقض » را به خود يقين كه امرى مبرم و مستحكم است اسناد مىدهد ، و كارى به
هامش
( 1 ) - مثلا متعلّق در اين روايت ، وضو است .