جارى كنيم .
يا در مثال بلل ( رطوبت ) مشتبه كه يقين به حدوث حدث وجود دارد ، ولى شك در اين است كه بلل مشتبه ، حدث اصغر است كه با وضو از بين برود يا حدث اكبر كه با غسل از بين برود كه در اينجا نيز مىتوان استصحاب كلّى قسم دوّم را جارى كرد ؛ ولى در مثال قرائت سوره و يقين به اتمام آن ، اصلا جاى جريان استصحاب كلّى قسم دوّم نيست .
ثانيا ؛ ايشان چگونه مىخواهد استصحاب كلّى قسم سوّم را جارى كند ؟
استصحاب كلّى قسم سوّم به اين صورت بود كه كلّى طبيعى در ضمن فرد موجود مىشود و سپس يقينا فردى كه كلّى طبيعى با آن موجود شده بود ، از بين مىرود . شك مىكنيم كه آيا همراه با موجود شدن اين فرد از كلّى طبيعى يا مقارن با رفتن آن ، فرد ديگرى هم موجود شد كه با بقاى آن فرد جديد ، الآن كلّى طبيعى هم باقى مانده باشد يا خير ؟
واقعيت ، اين است كه لا يعقل است كه در آن واحد ، دو موجود مستقل توسط يك فرد موجود شوند ، ليكن منعى در تعاقب آنها كه يكى متقدّم و ديگرى متأخّر باشد ، وجود ندارد .
به عنوان مثال ، براى خود مصلّى محال است كه دو سوره را همزمان با هم بخواند .
چگونه ممكن است كه فرد سورهاى را بخواند و مقارن با آن سورهء ديگرى توسط خود او موجود شود ؟ مگر آنكه دو سوره همزمان توسط دو فرد خوانده شود .
استصحاب ( شرح كفاية الأصول ) ( فارسى ) — صفحة 212
مساهمون: محمد موسوى بجنوردى
ص٢١٢