و بينهما عموم من وجه : بين وصف در اصطلاح نحو با وصف معنوى عموم و خصوص من وجه است مورد اجتماع هردو مثال « اعجبنى هذا العلم » است . زيرا علم صفت معنوى و معنى حدثى است و ضمنا دالّ بر معنى در متبوع خودش هست .
در مثال « العلم حسن » علم وصف معنوى است كه قائم به غير است ولى چون مبتدا است تابع اصطلاحى نيست . و نيز در مثال « مررت بهذا الرجل » رجل چون ذات است وصف معنوى نيست . امّا وصف نحوى است چون دلالت بر رجليّت دارد كه در موصوف « هذا » موجود است .
تا اينجا شرح عبارات شارح بود . ولى ما نميتوانيم بپذيريم كه وصف نحوى بدون وصف معنوى در مثال « مررت بهذا الرجل » پيدا شود زيرا « رجل » بمعنى « رجوليّت » است كه معنى وصفى دارد .
بهترين دليل مثالهاى « ما زيد الّا اخوك » و « ما الباب الّا السّاج » و « ما هذا الا زيد » است كه در عبارات شارح ميآيد و او جامدهائى مانند اخوك ، ساج و زيد را بتأويل اخوّت . ساجيّت و زيديّت برده است و اينها را وصف شمرده و همه را حصر موصوف در صفت ميداند .
بنابراين نسبت بين وصف نحوى و وصف معنوى عموم مطلق است وصف نحوى اخصّ است چون ممكن است بعضى موارد وصف معنوى باشد ولى وصف نحوى نباشد . امّا هرجا وصف نحوى باشد وصف معنوى نيز هست .
و امّا نحو قولك : اين عبارت جواب از سئوال مقدّر است گويا كسى گفته ما مواردى داريم كه نه حصر موصوف بر صفت و نه حصر صفت
آئين بلاغت ( شرح مختصر المعانى ) ( فارسى ) — صفحة 36
مساهمون: احمد امين شيرازى
ص٣٦