و ليكن نينديشم از خشم شاه * دلاور بود در سخن بىگناه
اگر محتسب ( 1 ) گردد ، آن را غمست * كه سنگتر از وى بارش كمست
چو حرفم برآيد درست از قلم ، * مرا از همه حرفگيران چه غم ؟
ملك در سخن گفتنش خيره ماند * سردست ( 2 ) فرماندهى برفشاند :
كه مجرم به زرق ( 3 ) و زبانآورى ، * ز جرمى كه دارد نگردد برى
ز خصمت همانا كه نشنيدهام * نه آخر به چشم خودت ( 4 ) ديدهام ؟
كزين زمرهء خلق در بارگاه ، * نمىباشدت جز در اينان نگاه
بخنديد مرد سخنگوى و گفت : * حقست اين سخن ، حق نشايد نهفت
در اين نكتهيى هست گر بشنوى * كه حكمت روان باد و دولت قوى
نبينى كه درويش بىدستگاه ، * به حسرت كند در توانگر نگاه ؟
مرا دستگاه جوانى برفت * به لهو ( 5 ) و لعب زندگانى برفت
ز ديدار اينان ندارم شكيب * كه سرمايهداران حسنند و زيب
مرا همچنين چهره گلفام بود * بلورينم ( 6 ) از خوبى اندام بود
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . اگر محتسب : در بعضى نسخهها بجاى « گردد » ، « گيرد » ضبط شده است . محتسب در قديم صاحبمنصبى بوده است كه به نظافت دكانها و حساب و سنجش وزن ترازوى فروشندگان رسيدگى ميكرده است . هرگاه محتسب در بازار بگردش آيد ، كسى غم دارد كه سنگ ترازويش كم باشد .
( 2 ) . سردست فرماندهى برفشاند : از سخن او پادشاه خشمگين شد و از باب فرماندهى و بروز دادن تسلط خويش ، خشم شديد نسبت به او اظهار داشت .
( 3 ) . زرق : معنى اصلى زرق كبودى است و چون ديلميان با روميان دشمنى داشتهاند كبود چشمى روميان را نشانهء نيرنگ و دشمنى پنداشتهاند .
( 4 ) . خودت : خود مضاف اليه است براى چشم . ضمير « ت » مفعول براى « ديدهام » و « آخر » در اينجا قيد است . يعنى آخر نه اينست كه ترا با چشم خود در حال ارتكاب عمل نگاه كردن به غلام ديدهام ؟
( 5 ) . لهو : خوشى و سرگرمى : لعب : بازى .
( 6 ) . بلورين : منصوب به بلور . در عربى بلور بفتح يا كسر باء و تشديد لام است و ريشهء يونانى آن به معنى درخشان مىباشد و در فرانسه بلور را بريلelyr ? eB - elir ? eBمىگويند و در اصل از آن معنى زمرد فهميده ميشده ، اما عربها در معنى آن تصرف كردهاند و در فارسى و عربى بر نوعى آبگينه اطلاق مىشود . ( ر ك ، شرح گلستان ص 610 س 19 ) .