چو طاعت كنى ، لبس ( 1 ) شاهى مپوش * چو درويش مخلص ، برآور خروش ،
كه پروردگارا توانگر تويى * توانا و درويشپرور تويى
نه كشور خدايم ( 2 ) نه فرماندهم * يكى از گدايان اين درگهم
تو بر خير ( 3 ) و نيكى دهم ( 4 ) دسترس * و گرنه ، چه خير آيد از من به كس
دعا كن بشب چون گدايان بسوز ( 5 ) * اگر ميكنى پادشاهى به روز
كمر بسته گردنكشان بر درت ، * تو بر آستان عبادت سرت
زهى ( 6 ) بندگان را خداوندگار ( 7 ) ، * خداوند را بندهء حقگزار
حكايت
حكايت كنند از بزرگان دين ، * حقيقتشناسان عين اليقين ( 8 ) ،
كه صاحبدلى بر پلنگى نشست * همى راند رهوار ( 9 ) و مارى به دست
يكى گفتش اى مرد راه خداى ، * بدين ره كه رفتى مرا رهنماى
شرح
( 1 ) . لبس : با ضم اول به معنى لباس . معنى ديگرش اشتباه است كه با فتح اول هم به همين معنى است .
( 2 ) . نه كشور خدايم نه فرماندهام : سعدى بر زبان شاه نهاده است كه به درگاه حق اينچنين گويد و در آستان خداوند ، اظهار دارد كه او خداوند كشور و فرماندهء واقعى نيست و مالك الملك تنها خدا است و هر خير در دست اوست . با عنايت او است كه شاه يا ديگرى ميتواند ، به موجودات ديگر خير رساند . اين ابيات ناظر است به آيهء بيست و ششم از سورهء آل عمران ،« قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ . . . »( 3 ) . تو بر خير . . . : مراد اينست كه قدرت نيكى كردن به انسان از جانب خدا افاضه مىشود و اگر چنين قدرتى را خدا عطا نفرمايد ، شخص نميتواند خيرى به كسان ديگر برساند و حتى استفاضه و بهرهمندى از خير نيكوكار نيز بسته به مشيت الهى است .
( 4 ) . ضمير ميم در « دهم » مفعول با واسطه است .
( 5 ) . بسوز : با سوز درون . سوز در اينجا اسم معنى ، اسم مصدر است .
( 6 ) . زهى بندگان را . . . : آفرين بر كسى كه بر رعيت خويش ، كه بندگان خدايند ، صاحب و خداوندگار باشد و نسبت به خداوند متعال بندگى ورزد و سربندگى بدرگاه الوهيت او بسايد .
( 7 ) . « را » در « بندگان را » و « خداوند را » - ادات اختصاص است .
( 8 ) . عين اليقين : چشم يقين بين ، مقتبس است از قرآن مجيد آيه هفتم از سورهء تكاثر« لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقِينِ »در نزد عرفا ، يقين سه درجه دارد : عين اليقين - حق اليقين - علم اليقين .
( 9 ) . رهوار : رهوار و راهوار - شايستهء راه - سربهراه و منقاد و مطيع .