جهان متفق بر الهيتش ، * فرومانده در كنه ( 1 ) ماهيتش ( 2 )
بشر ماوراى جلالش ( 3 ) نيافت * بصر منتهاى جمالش ( 4 ) نيافت
نه بر اوج ( 5 ) ذاتش پرد مرغ وهم ( 6 ) * نه در ذيل ( 7 ) وصفش رسد دست فهم
درين ورطه كشتى فروشد هزار ، * كه پيدا نشد تختهيى بر كنار ( 8 )
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . كنه : لفظ عربى است ، با ضم اول و سكون ثانى به معنى اصل . مراد بيت اين است : با آنكه همهء اهل جهان بر الهيت و خدايى او همزبانند ، از درك ذات او عاجز و ناتوان ميباشند .
( 2 ) . ماهيت : مركب است از ( ما ) . اسم استفهام عربى بمعنى چه و ( هى ) ضمير منفصل مفرد مونث غائب . . . ياء و تاء مربوط كه آن علامت مصدرى است ، به قياس كراهيت و به تقليد از سريانيان بر كلمات فلسفى افزودهاند و بتدريج عموميت يافته است . ( ماهيه ) معنى آن « چيست آن » فلاسفه معتقدند كه در هر موجود دو امر تحقق دارد : يكى ماهيت و طبيعت كه وجه مشترك افراد يك نوع است و ديگر وجود كه جنبهء اختصاصى هر فرد موجود مىباشد .
در نظر بيشتر حكماء ، وجود اصيل است و ماهيت اعتبارى است ، عدهيى از حكما ماهيت را اصيل ميدانند و وجود را امر اعتبارى مىگيرند . در نظر اكثر حكماء وجود ، زايد بر ماهيت مىباشد ، اما وجود الهى عين ماهيت او است .
( 3 ) . جلالش : مراد از جلال در اينجا آن صفات الهى است كه حاكى از جبروت و قهر و غضب باشد و صفات جلال بر صفات سلبيه نيز اطلاق ميگردد .
( 4 ) . جمال : صفتهايى است حاكى از لطف و رحمت الهى .
( 5 ) . اوج : بالاترين نقطهء دايره و بالاترين نقطهء افق است .
( 6 ) . وهم : قوهايست كه معانى غير محسوسه را از محسوسات جزئى انتزاع مىكند .
حكما معتقد بودهاند كه وهم ، حاكم بر همهء قواى حيوانى است ، چنان كه عقل حاكم بر همهء قواى انسانى است و يكى از قواى پنجگانهء باطنى انسان قوهء واهمه است ، اما شيخ اجل و غالب شعرا از « وهم » معنى نزديك به تخيل اراده ميكنند .
( 7 ) . ذيل وصفش : مصراع ناظر است به كلام حضرت على ( ع ) در نخستين خطبهء نهج البلاغه « الذى لا يدركه بعد الهمم و لا يناله غوص الفطن » ترجمه : « خداى كه همتهاى دور ، او را ادراك نتوانند كرد و هوشها هرچند در درياى تحقيق شناور شوند ، به حقيقت ذات و صفات او نخواهند رسيد .
( 8 ) . مراد بيت اينست كه هزار كشتى در اين گودال فرورفت كه حتى تختهپارهيى از آن بر ساحل پيدا نشد .