حكايت ( 1 ) [ جوانى سر از راى مادر بتافت . . . . ]
جوانى سر از راى مادر بتافت * دل دردمندش به آذر بتافت
چو بيچاره شد پيشش آورد مهد : * كه اى سست مهر فراموش عهد ،
نه گريان و درمانده بودى و خرد ؟ * كه شبها ز دست تو خوابم نبرد
نه در مهد نيروى حالت نبود ؟ * مگس راندن از خود مجالت نبود ؟
تو آنى كه از يك مگس رنجهاى ، * كه امروز سالار و سرپنجهاى
به حالى شوى باز در قعر گور ، * كه نتوانى از خويشتن دفع مور
دگر ديده چون برفروزد چراغ ؟ * چو كرم ( 1 ) لحد ، خورد پيه دماغ ؟
چو پوشيده ( 2 ) چشمى ببينى كه راه ، * نداند همى وقت رفتن ز چاه ،
تو گر شكر كردى كه با ديدهاى * و گرنه تو هم چشم پوشيدهاى
معلم نياموختت علم و راى * سرشت اين صفت در نهادت خداى
گرت منع ( 3 ) كردى دل حق نيوش ، * حقت عين باطل نمودى به گوش
ببين تا يك انگشت از چند بند ، * به صنع الهى ( 4 ) به هم درفكند .
پس آشفتگى باشد و ابلهى ، * كه انگشت بر حرف صنعش نهى
تأمل كن از بهر رفتار مرد * كه چند استخوان پى زد و وصل كرد
كه بيگردش كعب ( 5 ) و زانوى و پاى ، * نشايد قدم برگرفتن ز جاى
شرح
( 1 ) . چو كرم لحد خورد پيه دماغ : پيه اطراف مغز را كرم لحد مىخورد .
( 2 ) . پوشيده چشم : نابينا - ( ترجمه لفظ عربى مكفوف العين ) .
( 3 ) . گرت منع كردى دل حق نيوش : اگر خداوند ترا از دل حق نيوش منع ميكرد و به تو اين عطيه را نميبخشيد ، حق در گوش تو به صورت عين باطل مينمود ، بعبارت ديگر علت آنكه تو را حق در گوش باطل نمينمايد آنست كه دل حقشنو دارى و تو را بتميز ميان حق و باطل توانا ميسازد .
( 4 ) . به صنع الهى . . . : با نظام آفرينش الهى بندهاى انگشتان بقسمتى ترتيب يافتهاند كه ميتوان با انگشتان دست اشياء را برداشت و ميتوان در انگشتان نگاهداشت اشاره است به آيه دوم از سورهء « اعلى »« الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى »همچنين ناظر است به آيه چهارم از سورهء « قيامة »« بَلى قادِرِينَ عَلى أَنْ نُسَوِّيَ بَنانَهُ »در بعضى نسخهها « به اقليدس صنع » ضبط شده است بنابراين ضبط ، از اقليدس دانش خاص وى كه هندسه است در اينجا اراده شده . اقليدس) edilcuE (از حكماى اسكندريه ( 306 تا 283 ق م ) است كه در زمان بطلميوس ميزيسته و واضع مبادى علم هندسه بود . اصول هندسهء اقليدس كه مربوط بهندسه مسطحه است در عصر مأمون به عربى ترجمه شد . و در دوران مغول خواجه نصير الدين طوسى آن را شرح كرده و شرح او بنام تحرير اقليدس در دست است .
( 5 ) . كعب : قوزك پا .