نخواهى كه مردم به صدق و نياز ، * سرت سبز خواهند و عمرت دراز ؟
غنيمت شمارند مردم دعا * كه جوشن ( 1 ) بود پيش تير بلا
پسنديد ازو شهريار آنچه گفت * گل رويش از تازگى برشكفت
ز قدر و مكانى كه دستور داشت ، * مكانش بيفزود و قدرش فراشت
بدانديش را زجر و تأديب كرد * پشيمانى از گفتهء خويش خورد
نديدم ز غماز ( 2 ) سرگشتهتر * نگون طالع و بخت برگشتهتر
ز نادانى و تيرهرايى كه اوست ، * خلاف افكند در ميان دو دوست
كنند اين و آن خوش دگرباره دل * وى اندر ميان كوربخت و خجل
ميان دو كس آتش افروختن ، * نه عقل است و خود در ميان سوختن
چو سعدى ( 3 ) كسى ذوق خلوت چشيد ، * كه او از دو عالم زبان دركشيد
بگو آنچه دانى سخن سودمند ، * وگر هيچكس را نيايد پسند
كه فردا پشيمان برآرد خروش : * كه آوخ چرا حق نكردم به گوش
زن خوب فرمانبر پارسا ، * كند مرد درويش را پادشا
برو پنج نوبت بزن بر درت ، * چو يارى ( 4 ) موافق بود در برت
همه روز اگر غم خورى ، غم مدار ، * چو شب غمگسارى بود در كنار
كرا خانه آباد و همخوابه دوست ، * خدا را برحمت نظر سوى اوست
چو مستور باشد زن خوبروى ، * به ديدار او در بهشت است شوى ( 5 )
كسى برگرفت از جهان كام دل ، * كه يكدل بود با وى آرام دل
اگر پارسا باشد و خوشسخن ، * نگه در نكويى و زشتى مكن
زن خوشمنش ، دلستانتر كه خوب * كه آميزگارى بپوشد عيوب
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . كه جوشن بود پيش تير بلا : اشاره دارد به اين كلمه : « ادرءوا بالدعاء سوء القضاء . »
( 2 ) . غماز : سخنچين ( از مصدر غمز ) در حديث آمده است « النميمة و الحقد و الحمية فى النار » .
( 3 ) . چو سعدى كسى . . . : كسى كه مانند سعدى به دنيا و آخرت مردمان كارى نداشته باشد ذوق واقعى خلوت و عزلت را چشيده است .
( 4 ) . برو پنج نوبت بزن بر درت . . . : هرگاه يار موافق داشته باشى ، همچون پادشاهى كه بايد به نشانه شادى و خوشكامى پنج نوبت بر در سرايت كوس بزنند .
( 5 ) . به ديدار او در بهشت است شوى : شوهرى كه زن عفيف و زيبا داشته باشد ديدار آن زن برايش بهشت است .