بگفت آن خردمند زيباسرشت ، * جوابى كه بر ديده بايد نبشت :
ترا صبر بر من نباشد مگر * و ليكن مرا باشد ( 1 ) از نيشكر
حلاوت نباشد شكر در نيش ، * چو باشد تقاضاى تلخ از پيش
حكايت ( 7 ) [ يكى را ز مردان روشنضمير . . . . ]
يكى را ز مردان روشنضمير ، * امير ختن ( 2 ) داد طاقى حرير ( 3 )
ز شادى چو گلبرگ خندان شكفت * نپوشيد و دستش ببوسيد و گفت :
چه خوب است تشريف شاه ختن * وز آن خوبتر خرقهء خويشتن
گر آزادهاى بر زمين خسب و بس * مكن بهر قالى زمين بوس كس
حكايت ( 8 ) [ يكى نانخورش جز پيازى نداشت . . . . ]
يكى نانخورش ( 4 ) جز پيازى نداشت * چو ديگر كسان برگ و سازى نداشت
پراكندهيى گفتش : اى خاكسار ، * برو طبخى ( 5 ) از خون يغما بيار
بخواه و مدار از كس اى خواجه باك ، * كه مقطوع روزى بود شرمناك
قبا بست و چابك نورديد دست * قبايش دريدند و دستش شكست
شنيدم كه ميگفت و خون ميگريست : * كه اى نفس ، خود كرده را چاره نيست
بلاجوى باشد گرفتار آز * من و خانه من بعد و نان و پياز
جوينى ( 6 ) كه از سعى بازو خورم * به از ميده ( 7 ) بر خوان اهل كرم
شرح
( 1 ) . مرا باشد از نيشكر . . . : من ميتوانم از نيشكر صرفنظر كنم . مسند اليه براى « باشد » « صبر » است كه به قرينه حذف شده است .
( 2 ) . ختن : شهرى بوده در تركستان شرقى ( تركستان چين ) و گاهى هم بر تمام تركستان چين اطلاق شده است چنان كه چين شمالى را ختا نيز ميگفتند و در نوشتههاى اسلامى مراد از ختا و ختن چين شمالى و تركمنستان شرقى است .
( 3 ) . طاقى حرير : يك قواره حرير .
( 4 ) . نانخورش : خورشى كه با نان خورند ، و در عربى « ادام » گويند .
( 5 ) . طبخ : مطبوخ - غذاى پخته .
( 6 ) . جوينى : نان جو .
( 7 ) . ميده : نوعى نان شيرينى بسيار لذيذ . « ميدهنه » - به معنى خوانسالار و « ميده چين » به معنى سفرهچين استعمال شده و اين نوع تركيبات موجب گرديده كه بعضى تصور كنند ميده مخفف مائده است .