رئيس ده آمد كه اين را كه كشت * بگفتم : مزن بانگ بر ما درشت ،
شكم دامن اندر كشيدش ز شاخ * بدش تنگدل ( 1 ) ، رودگانى فراخ
شكم ، بند دست است و زنجير پاى * « شكمبنده » نادر پرستد خداى
سراسر ( 2 ) شكم شد ملخ لاجرم ، * به پايش كشد مور كوچك شكم
برو اندرونى به دست آر پاك * شكم پر نخواهد شد الا به خاك
حكايت ( 5 ) [ شكم صوفيى را زبون كرد و فرج . . . . ]
شكم صوفيى را زبون كرد و فرج * دو دينار بر هر دوان كرد خرج
يكى گفتش از دوستان در نهفت : * چه كردى بدين هر دو دينار ؟ گفت :
به دينارى ( 3 ) از پشت راندم نشاط ، * به ديگر ، شكم را كشيدم سماط
فرومايگى كردم و ابلهى * كه اين همچنان پر نشد وان تهى
غذا گر لطيف است و گر سرسرى ، * چو ديرت بدست اوفتد ، خوشخورى
سر آنگه ببالين نهد هوشمند ، * كه خوابش به قهر ( 4 ) آورد در كمند
مجال سخن تا نيابى ، مگوى * چو ميدان نبينى ، نگهدار گوى
وز اندازه بيرون مرو پيش زن * نه ديوانهاى ، تيغ بر خود مزن
به بىرغبتى شهوت انگيختن ، * به رغبت بود خون خود ريختن
حكايت ( 6 ) [ يكى نيشكر داشت بر طبقرى . . . . ]
يكى نيشكر داشت بر طبقرى ، ( 5 ) * چپ و راست گرديد بر مشترى
به صاحبدلى گفت در كنج ده : * كه بستان و چون دست يا بى ، بده
شرح
( 1 ) . بدش تنگدل رودگانى فراخ : حاصل بيت اين است : شكمبارگى دامن او را از شاخه نخل كشيد و بزيرش افكند ، زيرا دلى تنگ و نظرى كوتاه داشت و نتوانست از خوردن خرماى ديگران صرفنظر كند و رودگانى فراخ داشت كه در نتيجه آن نميتوانست به آنچه خود دارد قانع باشد .
( 2 ) . سراسر شكم شد ملخ لاجرم : چون سراسر جسم ملخ شكم است در نتيجه طعمهء مور شده است كه شكمى كوچك دارد .
( 3 ) . به دينارى از پشت راندم نشاط : كمر خود را خالى كردم و به اين وسيله نشاطى مرا حاصل شد .
( 4 ) . به قهر : با زور .
( 5 ) . طبقرى : طبق طبقه براى فروش ميوه و مانند آن . در بعضى نسخهها « طيفرى » ضبط شده است و آن را « طبقچه » معنى كردهاند ، لكن اينچنين لفظ در برهان قاطع يافت نشد ، لذا گمان ميرود كه اين ضبط ناشى از اشتباه نساخان بوده است .