حكايت ( 5 ) [ يكى روستايى سقط شد خرش . . . . ]
يكى روستايى سقط ( 1 ) شد خرش ، * علم كرد بر تاك ( 2 ) بستان سرش
جهانديده پيرى بر او برگذشت * چنين گفت خندان به ناطور ( 3 ) دشت !
مپندار جان پدر كاين حمار ( 4 ) ، * كند دفع چشم بد از كشتزار
كه اين دفع چشم از سر و گوش خويش ، * نميكرد تا ناتوان مرد و ريش
طبيبى ( 5 ) كه رنج از كسى مىببرد ، * چه داند كه خواهد خود از درد مرد
حكايت ( 6 ) [ شنيدم كه دينارى از مفلسى . . . . ]
شنيدم كه دينارى از مفلسى ( 6 ) ، * بيفتاد و مسكين به جستش بسى
به آخر سر نااميدى بتافت * يكى ديگرش ناطلب كرده يافت
شرح
- ترجمه : « آماده براى منادى مرگ باش ، چه هر چيز كه آينده باشد نزديك است . پيش از تو پزشكى بيمارى را درمان ميكرد . بيمار ماند و پزشك مرد » .
( 1 ) . سقط : سقط شدن مردن حيوان است : در لغت هر چيز بىهنر ، كالاى پست ، دشنام و خطا در گفتار و كردار است . به اعتبار آنكه مردن ، جسد حيوان را بىارزش مىكند بر آن عنوان « سقط شدن » اطلاق كردهاند .
( 2 ) . تاك : درخت مو - مطلق درخت .
( 3 ) . ناطور ( لفظ عربى ) : دشتبان .
( 4 ) . حمار : خر - جمع آن حمير . خرافهپرستان تصور ميكردند كه آويختن كلهخر در بوستان موجب دفع چشمزخم است و شيخ اجل با اين حكايت ميخواهد بيان كند كه اشياء يا كسان بىمنفعت و بىخير كه دافع ضرر از خود نيستند ، دفع ضرر از ديگران نخواهند كرد .
( 5 ) . طبيبى كه . . . : مراد بيت اين است : پزشكى كه از كسى رفع بيمارى ميكرد چه ميداند كه خود پيش از او از درد خواهد مرد .
( 6 ) . مفلس ( اسم فاعل از افلاس ) : كسى كه ثروت عمدهاش از دست رفته و پشيزى چند برايش به جاى مانده باشد . مفلس بر وزن مقدس كسى است كه قاضى به ورشكستگىاش حكم داده باشد .