يكى گفت از آن حلقهء اهل راى : * عجب دارم اى مرد راه خداى
مگس را تو چون فهم كردى خروش ، * كه ما را به دشوارى آمد به گوش ؟
تو آگاه گردى به بانگ مگس ، * نشايد اصم خواندنت زين سپس
تبسمكنان گفتش : اى تيزهوش ، * اصم به كه گفتار باطل نيوش ( 1 )
كسانى كه با ما به خلوت درند ، * مرا عيبپوش و ثنا گسترند
چو پوشيده ( 2 ) دارند اخلاق دون ، * كند هستيم زير و طبعم زبون
فرا مينمايم كه مى نشنوم ، * مگر كز تكلف مبرا شوم
چو كاليو ( 3 ) دانندم اهل نشست ، * بگويند نيك و بدم هرچه هست
اگر بد شنيدن نيايد خوشم ، * ز كردار بد دامن اندر كشم
به حبل ستايش فرا چه ( 4 ) مشو * چو حاتم اصم باش و غيبت شنو ( 5 )
سعادت نجست و سلامت نيافت ، * كه گردن ز گفتار سعدى بتافت
حكايت ( 19 ) [ عزيزى در اقصاى تبريز بود . . . . ]
عزيزى در اقصاى تبريز ( 6 ) بود ، * كه همواره بيدار و شبخيز بود
شرح
( 1 ) . گفتار باطل نيوش : شنوندهء گفتار ناحق و ناروا .
( 2 ) . چو پوشيده دارند اخلاق دون : چون اخلاق پست مرا ياران من مخفى مىدارند ممكن است من دچار خودپسندى و عرض وجود شوم و اين دو صفت مرا خوار و زبون سازد .
( 3 ) . كاليو : نادان بىخبر ، در اينجا مراد « كر » است كه در نتيجهء كرى خود از آنچه اهل مجلس ميگويند بىخبر ميماند .
( 4 ) . چه : ( با فتح اول ) مخفف « چاه » و مراد بيت اينست كه : با طناب ستايش ديگران در چاه مرو .
( 5 ) . غيبت شنو : ( صفت مركب ) شنوندهء غيبت .
( 6 ) . تبريز : مركز استان آذربايجان شرقى ، كه از حيث جمعيت سومين شهر ايران است .
تبريز در اصل « تفريز » بوده به معنى كمكننده حرارت . تاريخ بناى شهر معلوم نيست ، بعضى آن را از بناهاى زمان ساسانيان ميدانند و برخى تأسيس شهر را به زبيده زوجه هارون الرشيد نسبت ميدهند .
تبريز در زمان قزل ارسلان ، اتابك آذربايجان پايتخت شد و همچنين پايتخت آباقا خان و غازان خان و آل جلاير و تركان قراقويونلو و آققويونلو بوده است . و از زمان عباس ميرزاى قاجار تا آخر عهد آن سلسله پايگاه وليعهد ايران بود .