مبادا كه فردا به خون منش ، * بگيرند و خرم شود دشمنش
ملك را چو گفت وى آمد به گوش ، * دگر ديگ خشمش نياورد جوش
بسى بر سرش داد و بر ديده بوس * خداوند رايت ( 1 ) شد و طبل و كوس
به رفق از چنان سهمگين جايگاه ، * رسانيد دهرش بدان پايگاه
غرض زين حديث آنكه گفتار نرم ، * چو آب است بر آتش مرد گرم
تواضع كن اى دوست با خصم تند * كه نرمى كند تيغ برنده كند
نبينى كه در معرض تيغ و تير ، * بپوشند خفتان ( 2 ) صد تو حرير
حكايت ( 17 ) [ ز ويرانهيى عارفى ژندهپوش . . . . ]
ز ويرانهيى عارفى ژندهپوش ، * يكى را نباح ( 3 ) سگ آمد به گوش
به دل گفت كويى ( 4 ) : سگ اينجا چراست ؟ * درآمد كه درويش صالح كجاست ؟
نشان سگ از پيش و از پس بديد * بجز عارف آنجا دگر كس نديد
خجل باز گرديدن آغاز كرد * كه شرم آمدش بحث اين راز كرد
شنيد از درون عارف آواز پاى ، * « هلا » گفت بر در چه پايى ؟ درآى
مپندار اى ديدهء روشنم ، * كز ايدر سگ آواز كرد ، اين منم ( 5 )
شرح
( 1 ) . خداوند رايت شد : مسند است براى بنده كه حذف شده است ، مسند اليه مصراع اول بيت ، شاه است .
( 2 ) . خفتان : لباس روى كه هنگام جنگ ميپوشيدند و در ميان رويه و آستر آن ابريشم ميگذاشتند و در عربى خفتان و در تركى خفدان و در جغتائى قفطان و در فرانسهnatfaCوnatefaCمىباشد . در ميان خفتان ده لايه يا صد لايه ابريشم ميگذاشتند زيرا تيغ در ابريشم فرو نميرود . صد تو : صد لايه ، صفت است براى حرير . در بعضى نسخهها ده تو ضبط شده .
( 3 ) . نباح : ( با ضم اول ) : آواى سگ . پارس . در عربى مصدرى كه بر صوت يا بيمارى دلالت كند بر وزن فعال با ضم اول يا بر وزن فعيل ميآيد مانند صراخ و صريخ و صداع .
( 4 ) . به دل گفت كويى : مراد اين است : گذرنده از كوى كه به جستجوى درويش صالح آمده بود چون بانگ سگ شنيد در دل گفت چرا سگ در اينجا است . به ويرانه درآمد و از خود پرسيد درويش صالح در اين ويرانه كجاست .
( 5 ) . مپندار . . . : درويش به شخص وارد ميگويد : اى كه تو براى من همچون ديده روشنى تصور مكن كه بانگ سگ شنيدهاى . منم كه جهت اظهار زبونى به درگاه حق مانند سگان بانگ كردم .